شده ، و « 1 » كثرت قواى مدركه و محرّكه ، و اعضاى رئيسهى او ، چون قلب و دماغ و كبد و مراره و ريه و طحال كه از جهت حقيقت و مفهوم هريك مباين با ديگرى است ، و اين [ كه بداند ] احدهما من الآخر ، به اعتبار انطواى آنها در ذيل هويّت و جهت جامعهى روحانى شخص واحد است ، كه فيه شىء كالملك ، و فيه شىء كالفلك ، و فيه شىء كالجان . چنانكه به اين نظر توحيد الكثير ، انسان كبير كه كليّهى عالم است بشراشره و تمامه با كثرت مراتب طوليّهى او از عقل الى هيولى كه هريك عليّت دارد بر مرتبهى تحت به اعتبار تشخّص و وجهاللّهى كه جهت نورانيّت اوست ، شخص واحد است كه از او به خليفة اللّه و امر اللّه و آية اللّه و نفس كليّه تعبير شده ؛ كه « 2 » :
« وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ
و
ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ »
.
و اين « 3 » انواع مندرجه و مراتب عرضيّهى عالم نسبت به كلّيهى روح اعظم انسان كبير ليس شيئا على حباله بل كالديدان و الحجر المثانة ممّا لا يعبأ بهم . كما قال تعالى :
« قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ »
. چنان كه در نظر تكثير الواحد ، هر مرتبه از او بذاته شخصيّت و اثرى دارد كه ممتاز است از مرتبهى ديگر ؛ چه ، وجود كلّ در تشخّص نيازمند به جزء است كه مركّب ينتفى بانتفاء الاجزاء . كما قيل :
« اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى * خلل يابد همه عالم سراپاى »
يكى ره برتر از كون و مكان شو
يعنى اگر خواهى كه حقيقت ذات - كه به لفظ من هميشه به او اشاره دارى و مدام با « 4 » او عشقبازى مىنمايى - بر تو معلوم شود ، اولا دو شرط
هامش
( 1 ) . شا : با
( 2 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 3 ) . پا : ( اين ) را ندارد .
( 4 ) . شا : به