منظور ايشان آن است كه انسان بدان عظمت قدر ، اجلّ است از آنكه خود را منحصر و مختصّ در اين جزء وجود - كه بدن طبيعى است - بداند ؛ چنان كه بيشتر از ناس بهقدرى و غول در اين ظلمتكده پيدا نمودهاند كه خود را عين همين بدن شناختهاند و ليس الامر كذلك . و اين كه بدن را جزوى از روح مىدانند عرفا ، به اعتبار اوّل امر است كه روح عين بدن است ، امّا در آخر امر « 1 » كه به حسب گوهر و جوهر ذات ترقى و عروج در كسب كليّات و سير ديار مرسلات نمود ، گويا منقلب شده ، علم مىشود و مباين مىگردد با اين بدن ؛ چه علم مناطش بر حضور است و اين بدن مبتلا بر غيبت و تفرقه است . چنان كه مشاهد است كه هر جزئى از اجزاى بدن مباين و موافق است و مفارق است از جزء ديگر ، چرا كه بدن جزئى از اين عالم فرق الفرق است ، و جزء در طبيعت كلّ است و حكم كل را دارد .
خلاصه معنى كلام ايشان آن است كه چه كار كردى خرد وقّاد و عقل نقاد [ را ] كه هادى و پيشوا و امام مبين توست كه از فقدان او ، تو حقيقت كليّهى خود را از جزء خود كه بدن است ، باز ندانستهاى ؛ يعنى خود را بعينه همين مادّهى بدنى شناختهاى ، فنا و بقاى او را فنا و بقاى خود پنداشتهاى ، با آنكه به اعتبارى بينهما بون بعيد . از اينجاست كه مىفرمايد « 2 » :
برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس
قوله :
من تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هر دو ز اجزاى من آمد
هامش
( 1 ) . شا : آخرالامر
( 2 ) . پا : مىفرمايند