بر اصالت وجود و اعتباريّت ماهيّت اقامه نمودهاند . اما حكما كه ماهيّات را معروض و وجودات را عارض مىدانند ، از باب آن است كه حكيم تابع عقل است و نظرش از همان اوّل ، مقصور است بر عنوان كثرتبينى ، و تا به يكى از حواس جزئيه ملاحظه اثر در اكثرى از جزئيات ننمايد ، از جهت او حكم كلّى عقلى حاصل نمىشود .
مشبّكهاى مشكات وجوديم
گويا ايشان تشبيه فرمودهاند وجود مطلق انبساطى را ، به چراغ و مشعلى كه در غايت درخشندگى ضوء باشد . و از جهت او منافذ و شبكههايى « 1 » غير متناهى فرض نمودهاند كه از منافذ او نور وجود طلوع و بروز نموده ، و اراضى ظلمتكدهى ماهيّات به دو منور شده . و در نظر عوام چنان گمان مىشود كه وجود ذاتى آنهاست ، و حال آنكه بنا بر قول حق ، وجود حقيقى اجلّ است از آنكه عارض ماهيّات شود تا برسد به ذاتى بودن از جهت ماهيّات . و همچنين اجلّ است از آنكه قائم به ماهيّت شود ؛ چه ، وجود مطلق مجرّد است ، و مجرّد اجلّ است از آنكه قائم به ماهيّت شود ؛ چه ، وجود مطلق مجرّد است ، و مجرّد اجلّ است از تجزى و انقسام به سوى اجزاى عدديّه ، بلكه ماهيّت نسبى بيشتر « 2 » بهوجود ندارد ، مثل ذات هوا و حشرات ارض كه با وجود آنكه تمام در آفتاباند اما آفتاب نه جزء آنهاست و نه قائم به آنهاست ، بلكه نسبتى بيش به آفتاب ندارند .
عارفى فرموده است « 3 » :
« چندين هزار ذرّه سراسيمه مىدوند * در آفتاب و غافل از آن كآفتاب چيست ؟ »
هامش
( 1 ) . شا : شبكههاى
( 2 ) . پا : پيش تو
( 3 ) . شا : گويد