بعد بايد دانست كه ماهيّت من حيث هى ليست ألّا هى است . هيچ تحققى ندارد ، و امرى است مبهم مثل معناى جنسى كه همچنانكه جنس من حيث هو جنس بدون اعتبار فصلى بر او هيچ تقرر و قوامى در خارج ندارد و وجودش فانى در وجود فصول است ، همچنين ماهيّت امرى است اعتبارى و مبهم ، و بهاضافهى وجود بر او موجود مىشود بالغير ؛ چه ، وجود به نفس ذات ؛ و ماهيّت ، موجود بهوجود است . چنانكه ماهيّت مشخّص مىشود وقتى كه موجود گرديد از باب آنكه : « الشىء ما لم يتشخّص لم يوجد » . پس وجود حقيقى ، هم علّت بر وجود ماهيّت ، و هم علّت بر تشخص ماهيّت است . اما ماهيّت هم « 1 » سبب بر ضيق و قصور و حدّ وجود است كه وجود مطلق حقيقى بهواسطهى عروضش به ماهيّت « 2 » محدود مىشود ، و چون حقّ ، وجود صرف [ است ] و ماهيّت ندارد ، لهذا حدّ ندارد ، و غير متناهى است . قوله :
من و تو عارض ذات وجوديم
اولا بدان كه مراد از من و تو و او ، ماهيّات است و بنا بر قول عرفاى محقّقين ، ارباب كشف و شهود و يقين كه نظرشان از « 3 » اوّل بر همان نور وجود است ، او را معروض و ماهيّت را - كه من و ما و تو باشد - عارض بر او دانند . امّا حكماء بر عكس ماهيّت را معروض مىگيرند و وجودات را عارض بر او ؛ يعنى ماهيّت را « 4 » موضوع قرار مىدهند « 5 » و وجود را محمول ، و حمل مىنمايند محمول را « 6 » بر موضوع ، بر اين طريق كه انسان موجود است و حيوان موجود است الى غير ذلك . گرچه در نزد هر دو فرقه ، وجود حقيقى اصلى و ماهيّت اعتبارى است ، به دلايلى كه حكماء اسلام
هامش
( 1 ) . پا : هم به
( 2 ) . شا : مهيّه
( 3 ) . پا : ( از ) را ندارد .
( 4 ) . شا : ( را . . . را ) را ندارد .
( 5 ) . پا : مىگيرند
( 6 ) . شا : ( محمول را ) را ندارد .