« جمله عالم صورت عقل كل است * اوست باباى هرآنكه اهل قل است »
و باز انسان « 1 » ، اظهر الظواهر است « 2 » به حسب مرتبهى نازلهاش - كه مرتبهى طبع باشد - ، به جهت آنكه آثارش موجود است از ديدن و شنيدن و رفتن و آمدن . و وجود آثار لا بد دلالت بر وجود مؤثر دارد ، چه ، علّت امر وجودى بايد موجود باشد ؛ مثل آنكه وجود نهار اثر است ، دلالت بر وجود مؤثرى دارد كه شمس باشد ؛ چنانكه ديدن دود دلالت بر وجود نار دارد .
تو از خود روز و شب اندر گمانى * همان بهتر كه خود را مىندانى
يعنى عجب است از انسان ، با وجود آنكه هميشه با خود است و علم دارد به آنكه در كجاست و مشغول به چهكار است ، و دوام عشقبازى با خود دارد در جلب منافع بدنى ، باز هم بهطور يقين نمىداند كه خودش از چه حقيقت است ؟ اين است كه عارفى - قدس سره « 3 » - مىفرمايد « 4 » :
« روزى مجرّد شدم به ذات خودم كه آيا از « 5 » چه چيزم و از جنس چهام ؟
پس يافتم خود را وجود بسيط و مبسوط و مجرّد از تمام مقولات عشره كه يكى جوهر ، و نه مقوله اعراض است ؛ يعنى ديدم كه من حيث الذات از زمان و مكان و جهت و نسبت به اضافه بالجمله از هيولا و صورت و جسم « 6 » زيرا كه « 7 » جسم خارج از ذات توست و به منزلهى مركب نفس است ؛ چه
هامش
( 1 ) . پا : انسان است
( 2 ) . شا : ( الظواهر است ) را ندارد
( 3 ) . پا : ( قدس سره ) را ندارد .
( 4 ) . شا : فرمايد
( 5 ) . پا : ( از ) را ندارد .
( 6 ) . پا : بعد از كلمهى جسم در پرانتز و در كنار صفحه عبارتى به اين صورت آمده است :
( كه مركب از هيولى و صورت )
( 7 ) . شا : و