ديدن « 1 » ، حضور مسموعات و مبصرات است عند السامع و الباصر ، اعمّ از آنكه حضور به توسّط آلات و ادوات باشد يا نباشد .
بقا دارى نه از خود ليك از آنجا
چه ، وجود اشياء با آنكه موجودند در خارج ، از حق تعالى « 2 » است ، يعنى منسوب به اشياء است بالمجاز و مستند به حقّ است بالحقيقه . مثل وجود اعراض كه در حينى كه آنها به حسب خارج موجودند از قبيل سياهى و سفيدى ؛ اما وجود وصف به حال اجسامى است كه موضوعات اين اعراضاند كه « الاعراض وجوداتها فى انفسها عين وجوداتها لموضوعاتها » . بالجمله همچنانكه اعراض از خود وجود مستقلى ندارند ، بلكه وجودشان موقوف بر وجود موضوع است ، همچنين تمام موجودات وجودشان بسته و موقوف بر وجود موضوع است ، همچنين تمام موجودات وجودشان بسته و موقوف بر وجود مقوّمى است كه حق باشد .
و پيش فهميدى كه نسبت عالم به حق از قبيل نسبت ظل به ذى ظل است . و بديهى است كه وجود ظل ، موقوف بر وجود ذى ظلّ است ؛ همچنانكه وجود نهار موقوف بر طلوع شمس است . قوله :
زهى اوّل كه عين آخر آمد * زهى باطن كه عين ظاهر آمد
اشاره به تعريف انسان كه همچنانكه حقّ حقيقى مبدا و اول تمام موجودات است « 3 » ، و سابق بلا مسبوق است به مفاد « 4 » : « كان اللّه و لم يكن معه شىء و كان هو و لم يكن معه اسم و لا رسم » ، و « 5 » ختم موجودات است ، چرا كه هر چيز كه از كتم عدم به عرصهى وجود آمده است ، لا بد
هامش
( 1 ) . شا : اسماع و ابصار
( 2 ) . شا : حقيقى
( 3 ) . پا : ( است ) را ندارد .
( 4 ) . شا : ( به مفاد ) را ندارد .
( 5 ) . شا : نيز