يعنى به جهت چه چيز است كه فلك الافلاك را عرش رحمان مىگويند ، با آنكه رسيده است : « قلب المؤمن عرش الرّحمن » ؟ از باب آن است كه بين اين هر دو مناسبت و مشابهت است در حركت دايمى كه آنى ساكن نيستند ، چه ، قلب را قلب ناميدهاند از بابت حركت و انقلابش . و « 1 » اما از باب آنكه مثال از وجهى مقرّب است و از وجوهى مبعّد ، بسيار فرق است بين حركتشان ، كه فلك اعلا در هر آنى قريب به هزار ميل مسافت طى مىنمايد ، اما قلب انسانى در جزئى از آن ، از عالمى به عالمى مىرود ؛ چنانكه مىبينى كه در كسب كلى خود را از حضيض ناسوت به اوج جبروت رساند ، و در كسب و اخذ هر صورتى از عالم مادى به عالم مثال كه فوق اين عالم است پرد ، و آنجا در مشاهدهى آن صورت برآيد و در ذهن موجود سازد بر طريقهى اشراق . پس بر قول شاعرى :
« خال مهرويان سياه و دانهى فلفل سياه * هر دو جانسوز است ، امّا آن كجا و اين كجا ؟ »
از اينجا است كه « 2 » خود « 3 » وجه مناسبت اين هر دو را مىفرمايد :
چرا در جنبشاند اين هر دو مادام * كه يك لحظه نمىگيرند آرام ؟
مگر در مركز عرش بسيط است
چنانكه سابقا اشاره شد از براى عرش ، اطلاقاتى است كه منجمله فلك الافلاك را عرش گويند . و بساطت او - چنانكه در قول ايشان است - از باب تنزه او از تركيب مواد عنصريّه و تجرّد او از كون و فساد است ، زيرا كه « 4 » مواد آنها معتدل و مخالف بالنوع با اين مواد طبيعيّه است ، لهذا
هامش
( 1 ) . شا : ( و ) را ندارد .
( 2 ) . شا : ( پس . . . كه ) را ندارد .
( 3 ) . شا : خودشان
( 4 ) . شا : است چه