نه از جانب او بخل بر او لازم ، و بخل در حق او - تعالى - باطل [ است ] .
منظور آن است كه انسان وقتى كه از گوشهى كون فرار كرد و بر مسند عقل قرار گرفت ، آنوقت حقيقت كلّ اشياء كما هى بر او معلوم گردد ، چه آن وقت مجرّد شده است به تجرّد عقلى ؛ و : « كلّ مجرد عاقل » ، بل علم و عالم و معلوم [ يكى است ] ، چه علم عقول به مادون بالحضور است ، به خلاف نفوس كه علمشان به مادون به حصول صورت است .
به نزد آنكه جانش در تجلّيست * همه عالم كتاب حقتعالاست
اول بدان كه تمام موجودات از صدر تا ساقه كلاماللهاند ، به جهت آنكه تعريف كلام كه « المعرّب عمّا فى قلب المتكلّم » بر وجودات - چه وجود عقلى و چه ملكى و چه فلكى و چه انسانى - صادق است ، چرا كه ظاهر كردهاند آن چيزى را كه در باطن متكلم حقيقى و در علم عنايى حق بوده ، به ابراز كونى و وجودى اسماء و صفات تشبيهيّه و تنزيهيّه را از مقام كنز مخفى ، و بهذا النظر قيل :
« لقد كُنّا حروفا عاليات * نزلنا فى بدونا سافلات »
همچنين تمام موجودات كتابيت دارند به جهت آنكه همان كلام است ، وقتى كه ثبت در الواح گرديد ، اسمش كتاب مىشود . پس همين وجودات كه اوّل كلام بودند ، چون ثبت در الواح ماهيات شدهاند ، چه به ماهيّت عقلى و چه فلكى و چه به ماهيّت ملكى و چه به ماهيّت انسانى ، گويا كتابند ، بهواسطهى آنكه كتاب منحصر در كتاب تدوين نيست ، بلكه كتاب اوّلا مشتمل بر دو كتاب است : كتاب تدوينى كه قرآن باشد ، و كتاب تكوينى . و باز كتاب تكوينى بر دو قسم است : آفاقى و انفسى . و باز كتاب آفاقى منقسم به سه قسم است از كتاب مبين و أمّ الكتاب و كتاب محو و