نماند نور ناهيد و مه و مهر
يعنى انسان تا ظلمت جهل و احولى بر او طارى است ، اين اشياء متكثره در مشاهدهى اوست ؛ امّا وقتى كه خورشيد جهاننماى مطلق - كه عبارت « 1 » از ظهور حق باشد - ظاهر شد بر سالك ، او را مانع است از ديدن اينگونه وجودات متكثرهء متعدّده ، چه ، آن وجود مطلق از بابت سعه و احاطه و شدّت ، شامل تمام است ، بلكه تمام فانى در او ، چه « 2 » او صرف است و ثانى ندارد . لذا قيل :
« بىانتظار محشر ، حقبين ، فناى كل ديد * گردد چو فانى از خويش « 3 » گردند خلق فانى »
مثالش آنكه تا ظلمت شب فراوان است ، انوار كواكب از هر سو درخشان است ؛ امّا به محض طلوع شمس ، تمام انوار كواكب فانى و مضمحل [ مىشوند ، گويى ] كه اثرى از آثار آنها پيدا نيست . بهواسطهى آنكه نور شمس - بوحدته - از شدّت نوريّتش احاطهى تام كامل بر آنها نموده ، كه گويا آنها « 4 » معدوماند .
بيان مراتب عالم انسان :
بدان اكنون كه كردن مىتوانى * چو نتوانى ، چه سود آنگه كه دانى ؟
يعنى :
« اى كه دستت مىرسد كارى بكن * پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار »
هامش
( 1 ) . شا : ( عبارت ) را ندارد .
( 2 ) . شا : كه
( 3 ) . پا : از خويش چه فانى
( 4 ) . پا : ( آنها ) را ندارد .