به صبح حشر چون گردى تو بيدار * بدانى كاين همه وهم است و پندار
اوّلا ، بدان كه تعبير از حشر به صبح و روز ، و از اين عالم به شب ، از دو وجه است ، چنانكه در ورقهى قبل مذكور شد كه دار طبيعت دار موت است « 1 » ، و نفوس متعلّقهى نائمه فى الحقيقة ميّتاند از باب اتحاد معنى نوم و موت :
« إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ »
. كما قال ابا « 2 » عبد اللّه - عليه السلام - :
« الدّنيا حلوها و مرّها حلم و الانتباه فى الآخرة » . و قال على - عليه السلام - :
« او كنوم قد يراه « 3 » نائم * او كبرق لاح من افق الامل »
و فى القرآن :
« وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى »
. بالجمله اوّل آنكه نفوس در اين عالم ، در ميان جلابيبى - كه عبارت از ابدان دنيويّهى طبيعيّه باشد - خوابيدهاند ؛ يعنى از حقيقت اشياء ، على الخصوص از هستى خود فراموشى دارند ؛ و بالكلّيه « 4 » ظلمت و تاريكى مادّه و لوازم مادّه - مثل امكان و زمان و مكان - بر اين نفوس نائمه ، سارى و تمام آنها را فرا گرفته است . و بودن آن عالم آخرت [ مانند ] روز ، به جهت آن است كه در آنجا نه ظلمت مادّه است ، و نه ظلمت لوازمات ماده مثل زمان و مكان و غير ذلك . و نفوس چه جاهل و چه عالم ، چه عاقل و « 5 » چه غافل ، چه كامل و « 6 » چه كاهل ، تمام يكساناند در بيدار بودن ، و جميعا بيدارند ؛ امّا فرقى كه هست ، آن است كه آنكه عالم و عاقل است ، مشغول مىشود به ذات و باطن ذات
هامش
( 1 ) . پا : ( است ) را ندارد .
( 2 ) . شا : ابو
( 3 ) . شا : قد رآه
( 4 ) . شا : ( بالكليه ) را ندارد .
( 5 ) . پا : ( و ) را ندارد .
( 6 ) . پا : ( و ) را ندارد .