جان فداى كلام دلجويت * كاش روزى هزار مرتبه من
مردمى تا بديدمى رويت « 1 » »
پس « 2 » وقتى كه اسم غير از ميانه مرتفع شد ، تجلّى حقّ به اسم يا قهّار است لفنا و مقهوريّة الكلّ فى سطوع نوره الاقهر الابهر « 3 » . جامى سامى است :
« آمد سحر آن دلبر خونين جگران * گفت : اى ز تو بر خاطر من بار گران
شرمت بادا كه من به سويت نگران ، * باشم ، تو نهى چشم به سوى دگران »
قوله :
چه دانستى ز صورت يا ز معنى
بدان كه مراد از صورت ، عالم ظاهر است كه « 4 » گويا مثل بازارى است پر از الوان مختلفه ، و ابناء زمان مشترى الوان ؛ يا مثل زندانى است ، و افراد انسان اهل آن زندان . كما قيل :
« اهل دنيا جملگى زندانىاند * انتظار مرگ دار فانىاند »
و مراد از معنى ، عالم آخرت است - كه او نسبت بدين عالم معنويّت دارد - كه نه در عرض اين عالم است و نه در طول و نه در يمين و نه در يسار ، بلكه مغز اين [ عالم است ] ، و اين عالم قشر او . و معلوم است كه قشر در ظاهر و مغز در باطن است ، و تا وقتى كه مغز هنوز به كمالات مترقّبهء
هامش
( 1 ) . شا : ( قايلى فرموده . . . رويت ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( پس ) را ندارد .
( 3 ) . شا : ( لفنا . . . الابهر ) را ندارد .
( 4 ) . پا : و