اتّحاد به آنها اتّحاد به مبدأ است . پس واضح شد « 1 » كه از شأن انسان است معرفت مبدأ و معاد ، بلكه از ضروريات دين اوست . و سخن عارفى است كه مستفسر مىشود از باد ، كه اى مهلك ثمود و عاد ، آخر چه شنيدهاى از مبدأ و معاد ؟ باد ساعتى از اين مطلب بر خود پيچيد و گفت : اى جوانمرد سالها است كه چون گوى در كف او مىگردم ، امّا نه از مبدأ شنيدهام و نه به معاد رسيدهام پس بدان كه حال تمام عالم همين صورت است . كما قيل :
« ما بدان مقصد عالى نتوانيم رسيد * هم مگر پيش نهد لطف شما گامى چند »
بيان حديث « من عرف نفسه . . . »
همه از ذات خود پيوسته آگاه * وزآنجا راه برده تا به درگاه
يعنى چون تمام اشياء متقوّم و معلولاند ، هر قدر كه از خود خبر دارند ، گويا از مقوّم خود خبر دارند ؛ اما علم اناسى به خودشان متفاوت است كه بعضى علم به خود دارند كما هو حقّه ، و بعضى علم دارند به عارضى از عوارضات خود - كه خود را در عين همان عوارضات مىدانند - چنانكه عين بدن مىدانند از باب عدم بصيرت « 2 » ، و « 3 » به كلّى از حقيقت ذات خود غافلاند . و « 4 » اشاره به همين مطلب است حديث شريف مولى الموحّدين على - عليه السلام « 5 » - : « من عرف نفسه عالما على القوى عرف ربّه عالما على الاشياء » . چگونه چنين نباشد و حال آنكه نفس ناطقه - كه ظلّ اللّه
هامش
( 1 ) . شا : است
( 2 ) . شا : ( از باب عدم بصيرت ) را ندارد .
( 3 ) . پا : ( و ) را ندارد .
( 4 ) . پا : ( و ) را ندارد .
( 5 ) . شا : ( مولا . . . السّلام ) را ندارد .