بهحسب ماهيت و تعريف ، مختلف . اين است كه متكثرات « 1 » به جهت وجود متّحد مىشوند ، چه ، وجود در هرچه باشد ، مناط اتحاد است ، مثل آنكه مىگويى زيد واحد ، شاعر و قادر و كاتب و عالم است ، و حال آنكه هر يك از آنها را مفهومى است سواى ديگرى ؛ به خلاف ماهيت كه شىء واحد را كه وجود باشد ، متكثر مىكند ؛ چرا كه مناط كثرت است ، مثل موضوع عرض كه سواد صرف را كه واحد است ، متكثر مىكند ، كه اين يك عرض و آن يك عرض است ، متعدد « 2 » شده بهواسطهى تكثر و تعدّد موضوع است « 3 » . بالجمله ماهيت را رنگش هم « 4 » ناميدهاند . چنانكه مولوى فرموده است « 5 » :
« عشقهايى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود »
به جزئيّت ز كلّى مانده مأيوس
يعنى آنكه اشيا بهوجود جزئى مقيّد خود ، از مطلق وجود كه آن حقيقت حق « 6 » است ، نااميد و محروم ماندهاند ؛ چه ، به محض تقيّد ، معدوم شد . مطلق موجود است ، و داخل در مطلق است . جزيى كه نبود شىء ، لا بد كلّى است ، مثل آنكه عدد چون زوج نبود ، لا بد « 7 » فرد است ، از باب « 8 » امتناع ارتفاع نقيضين . و يك معنى ديگر از قولش كه : « به جزئيّت ز كلّى مانده مأيوس » اين است كه انسانى كه مقام او عالم ملكوت است ، بهواسطهى مدركات جزئيه و لذايذ دنيويّه ، گرفتار عالم طبيعت سفلى ،
هامش
( 1 ) . پا : متكنرات
( 2 ) . شا : و دو تا
( 3 ) . پا : هست
( 4 ) . پا : ( هم ) را ندارد .
( 5 ) . پا : فرمودهاند
( 6 ) . پا : حقيقت
( 7 ) . شا : ( لا بد ) را ندارد .
( 8 ) . شاك به جهت