چونكه عشق آمد فنا آمد پديد * ورنه حيران مىشوى و نااميد
بعد از آن روز دگر حيران شوى * فارغ از شيداى اين و آن شوى
جاهد راه وفاداران شوى * تارك انديشه عصيان شوى
غير طاعت نيست در اندام تو * غير رحمت نيست در انعام تو
ز آنكه هر دفتر سراى دوست نيست * غير ياد حق تو را در پوست نيست
يافت دل در پوست راه دوستى * چون ندارى مغز بارى پوستى
عشق بايد كز خودى بستاندت * از صفات اوليا بربايدت
تا شوى محو مقام اصفيا * در طريق اصطفاى اوليا
عاشق آن باشد كه جانبازى كند * بر بساط قرب دمسازى كند
تو جهاندارى و دلافروخته * عشق را بايد چو من دلسوخته
وصل با هجران دمسازى كند * تا تو را در عشق حق يارى كند
تو ندارى قدر خود اى بو الهوس * همچو مرغ افتادهاى اندر قفس
اين قفس بشكن برو طيّار باش * بر ره صدق و صفا هشيار باش
گر نمىگويى دروغ و اى بينوا * بر ره فقر و فنا شو از وفا
ليك اگر در عشق گردى جانفشان * سر وحدت مىشود بهر [ ت ] عيان
هر زمان علمى فزايد بهر جان * تا شوى وارسته در مهد امان
آنچنان بىپا و سر گردى مدام * كه ببازى هرچه را دارى تو تمام
چونكه گشتى باخبر از ماجرا * عقل و جان ديگر نمىيابد تو را
عاشق آن باشد كه جان بازد به راه * آنچه دارد بهر حق سازد تباه
عاشقان جانباز اين راه آمدند * در دو عالم نور و هشيار آمدند
غير حق را از ميان برداشتند * دل به كلى از جهان بشكافتند
آنچه دارى عجب و از كبر و منى * بايد از قيد هوايش وارهى
ليك اى نادان تو با فرط گناه * مىنگردى سوى يزدان عذرخواه
اشارات ايمانيه ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: محمد تقي بن محمد باقر الرازي الأصفهاني ( آقا نجفي )
ص١٢٠