تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اشارات ايمانيه ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
چون‌كه عشق آمد فنا آمد پديد * ورنه حيران مىشوى و نااميد بعد از آن روز دگر حيران شوى * فارغ از شيداى اين و آن شوى جاهد راه وفاداران شوى * تارك انديشه عصيان شوى غير طاعت نيست در اندام تو * غير رحمت نيست در انعام تو ز آنكه هر دفتر سراى دوست نيست * غير ياد حق تو را در پوست نيست يافت دل در پوست راه دوستى * چون ندارى مغز بارى پوستى عشق بايد كز خودى بستاندت * از صفات اوليا بربايدت تا شوى محو مقام اصفيا * در طريق اصطفاى اوليا عاشق آن باشد كه جانبازى كند * بر بساط قرب دمسازى كند تو جهان‌دارى و دل‌افروخته * عشق را بايد چو من دل‌سوخته وصل با هجران دمسازى كند * تا تو را در عشق حق يارى كند تو ندارى قدر خود اى بو الهوس * همچو مرغ افتاده‌اى اندر قفس اين قفس بشكن برو طيّار باش * بر ره صدق و صفا هشيار باش گر نمىگويى دروغ و اى بينوا * بر ره فقر و فنا شو از وفا ليك اگر در عشق گردى جان‌فشان * سر وحدت مىشود بهر [ ت ] عيان هر زمان علمى فزايد بهر جان * تا شوى وارسته در مهد امان آن‌چنان بىپا و سر گردى مدام * كه ببازى هرچه را دارى تو تمام چون‌كه گشتى باخبر از ماجرا * عقل و جان ديگر نمىيابد تو را عاشق آن باشد كه جان بازد به راه * آنچه دارد بهر حق سازد تباه عاشقان جانباز اين راه آمدند * در دو عالم نور و هشيار آمدند غير حق را از ميان برداشتند * دل به كلى از جهان بشكافتند آنچه دارى عجب و از كبر و منى * بايد از قيد هوايش وارهى ليك اى نادان تو با فرط گناه * مىنگردى سوى يزدان عذرخواه