هر نفس را بهر يزدان مىكشد * از غم دنياى فانى مىجهد
گاه در فكر فنا و موت خويش * گاه بيگانه شود از قوم خويش
پس به سوى مقصد اصلى رود * رخش همت را برِ معنى برد
گه رياضت مىكشد بهر يقين * گه عنايت مىكند بر اهل دين
از شريعت بر فنا آگه شود * از ظهور لا فتى واله شود
از شريعت چون شود اهل مهين * از حقيقت مىشود ره بر يقين
گاه گريد در سحر از سوز دل * تا نگردد در ره معنى خجل
گاه ظاهر مىشود اخلاق او * گاه باهر مىشود عشاق او
گاه محو و گاه ايقان مىشود * گه طريق سير ايمان مىشود
گاه مخفى گاه ظاهر مىشود * گاه آگه بر ظواهر مىشود
آن جفايش مظهر غيب الغيوب * و آن ظهورش سرّ ستّار العيوب
گاه سوى مسجد الاقصى رود * بر فراز مقصد اسنى شود
چون از اين ره مىرود بهر وفا * مىشود فارغ ز هر جور و جفا
چون عنان تازد به سير متقين * مىشود عابد چو اصحاب يقين
چونكه زنّار هوا را بشكنى * سرّ ايمان را ز ايقان بشكنى
پس بيا از غير حق پرهيز كن * از براى راز دل تجهيز كن
* * *
بعد از آن در وادى عشق و فنا * مىرسى در قبّه فضل و عطا
از مواجب مىشوى بحر عطا * سرورى يا بى ز سرّ لا فتى
چون پديد آمد تو را سامان عشق * مىشوى مفتون در صهباى عشق
آتش عشقت تو را حيران كند * در وصال رحمتش جولان دهد
كس در اين وادى به جز رحمت نديد * چونكه شد فانى جنانش را بديد
سالك عاشق به غير از حق نديد * بحر ايمان رفت و بر ساحل رسيد