فكر آن كن كو تو را خلقت نمود * از عدم تا اين جهان دارى شهود
بگذر از سير جهان پرعنود * تا نباشى نار دوزخ را وقود
اى كه رفتى در جهان دشت جنون * كى شوى در دفتر اهل فنون
قيد دنيا را به خود بربستهاى * وز طريق آخرت دلخستهاى
پس بيا شوريده شو از هر جهت * تا شوى شايستهء هر مرحمت
از بد و نيك جهان وارسته شو * رسته از دام جهان بگسسته شو
خودپرستى را بكن بر خود حرام * چند باشى بر فراز ننگ نام
گاه در سير فنايى در سفر * از غم و مستى دنيا درگذر
گاه خلوت كن به درگاه خدا * تا شوى آگه ز سرّ « هل أتى »
[ اهل ] دل شو در منازل سير كن * ترك اين دنيا و اهل دير كن
خلوت خوبان اسير دل شود * بهر چوپانان بسى مشكل بود
سوى مسجد رو به درگاه خدا * از گلستان جهان گردى جدا
بتپرستى حب دنياى دنى * كى شود توحيد حق را منجلى
اى بسا مرد خدا در سلك حق * فارغ از سحر و نجوم و علم جفر
علمشان از حق لدنى آمده * از مقام « لنترانى » آمده
چو [ ن ] چراغ محفل اهل يقين * خرم از وى مجلس ارباب دين
دل بود چون گنج اسرار خدا * نطق باشد گمرهان را رهنما
از كلامش سرّ اسلام استوار * در مقالش علم معنى آشكار
باشد او راه هدايت را دليل * مىكشد تا درگه ربّ جليل
نور حق از چهرهاش ظاهر شود * مظهر اسماء را مظهر شود
خوى پيغمبر در او پيدا شود * لطف حيدر اندر او شيدا شود
گاه مخفى گردد از خلق جهان * گاه گويد سرّ حق را امتحان
گاه مستغنىّ و گه باشد فقير * گاه بر دار و گهى باشد اسير
اشارات ايمانيه ( فارسى ) — صفحة 117
مساهمون: محمد تقي بن محمد باقر الرازي الأصفهاني ( آقا نجفي )
ص١١٧