ليك بايد در فنا . . . شوى * ورنه در راه خطر [ ها ] لك شوى
چون فنا گشتى نبينى غير حق * عشق تو آيد ره رب الفلق
گاه در ذكر و مناجات و شهود * تا شوى مجذوب درگاه ودود
اين . . . بايد طلب در راه دين * تا شوى راه حقيقت را قرين
از دو عالم بگذر اى مرد خدا * تا شوى عاشق [ تو ] بر صدق و صفا
مرد بايد در طلب جاهد شود * از خيال ما سوى زاهد شود
گر نباشى در طلب در روز و شب * سخت بينى در قيامت صد تعب
قبر تو گردد محل مور و مار * مىبرآرد از وجودت صد دمار
آتش دوزخ به تو تابش كند * سيئاتت جملگى آتش شود
غرق درياى جهنم مىشوى * در عذاب خود مسلّم مىشوى
جدّ [ و ] جهدى بهر يزدان پيش گير * پس صبورى را براى خويش گير
تا تجلّى را ببينى [ تو ] عيان * مىشوى مشتاق ارباب جنان
ور نباشى در طلب مفتون شوى * از سماء معرفت بيرون روى
صبر كن صبرى كه بايد در خلج « 1 » * ز آنكه الصبر است مفتاح الفرج
آن صبورى مخزن سرّ خداست * و اصل گنجينه صدق و صفاست
صبر چو [ ن ] آيد محبّت مىشود * آن محبّت بر حقيقت مىرود
هامش
( 1 ) . درد استخوان از كوفتگى .