تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 868

مساهمون:

ص٨٦٨
در امتناع نمودن بىمرشد ايصال به مطلوب‌را و لازم راه بودن مرشد و امر بر طلب آن مىگويد . بيت :
بكوى عشق منه بىدليل راه قدم * كه گم شد آنكه در اين ره به رهبرى نرسيد
و جاى ديگر گفته بيت :
قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن * ظلماتست بترس از خطر گمراهى
سخنان آن جناب بر مشرب اين طايفه چنان موافق افتاده كه هيچ‌كس را اتفاق نيفتاده است . در زمان آل مظفر بوده است و ملبس به لباس درويشان بكمال استغنا بسر مىبرده در سنه هفتصد و نود و دو بسراى جاودانى خراميد و در همان ديار مدفون گرديد تربتش به‌غايت مشهور است يزار و يتبرك چند غزل و دو سه رباعى از ديوان شريف آن جناب نوشته شد غزل :
عارف از پرتو مى راز نهانى دانست * گوهر هركس از اين لعل توانى دانست شرح مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هركو ورقى خواند معانى دانست عرض كردم دو جهان بر دل كار افتاده * بجز از عشق تو باقى همه فانى دانست سنك و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هركه قدر نفس باد يمانى دانست آن شد اكنون كه ز ابناى جهان انديشم * محتسب نيز در اين راز نهانى دانست مى بياور كه ننازد به گل و باغ جهان * هركه غارت‌گرى باد خزانى دانست دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد * ور نى از جانب ما دل نگرانى دانست حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * اثر تربيت آصف ثانى دانست
و له ايضا
بكوى ميكده هر سالكى كه ره دانست * در دگر زدن انديشه تبه دانست زمانه افسر شاهى نداد جز به كسى * كه سرفرازى عالم در اين كله دانست بر آستانهء ميخانه هركه يافت رهى * ز فيض جام مى اسرار خانقه دانست خوش آن نظر كه لب جام و روى ساقى را * هلال يك‌شبه و ماه چهارده دانست