در امتناع نمودن بىمرشد ايصال به مطلوبرا و لازم راه بودن مرشد و امر بر طلب آن مىگويد .
بيت :
بكوى عشق منه بىدليل راه قدم * كه گم شد آنكه در اين ره به رهبرى نرسيد
و جاى ديگر گفته
بيت :
قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن * ظلماتست بترس از خطر گمراهى
سخنان آن جناب بر مشرب اين طايفه چنان موافق افتاده كه هيچكس را اتفاق نيفتاده است .
در زمان آل مظفر بوده است و ملبس به لباس درويشان بكمال استغنا بسر مىبرده در سنه هفتصد و نود و دو بسراى جاودانى خراميد و در همان ديار مدفون گرديد تربتش بهغايت مشهور است يزار و يتبرك چند غزل و دو سه رباعى از ديوان شريف آن جناب نوشته شد
غزل :
عارف از پرتو مى راز نهانى دانست * گوهر هركس از اين لعل توانى دانست
شرح مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هركو ورقى خواند معانى دانست
عرض كردم دو جهان بر دل كار افتاده * بجز از عشق تو باقى همه فانى دانست
سنك و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هركه قدر نفس باد يمانى دانست
آن شد اكنون كه ز ابناى جهان انديشم * محتسب نيز در اين راز نهانى دانست
مى بياور كه ننازد به گل و باغ جهان * هركه غارتگرى باد خزانى دانست
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد * ور نى از جانب ما دل نگرانى دانست
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * اثر تربيت آصف ثانى دانست
و له ايضا
بكوى ميكده هر سالكى كه ره دانست * در دگر زدن انديشه تبه دانست
زمانه افسر شاهى نداد جز به كسى * كه سرفرازى عالم در اين كله دانست
بر آستانهء ميخانه هركه يافت رهى * ز فيض جام مى اسرار خانقه دانست
خوش آن نظر كه لب جام و روى ساقى را * هلال يكشبه و ماه چهارده دانست