وراى طاعت ديوانگان ز ما مطلب * كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست
هر آنكه راز دو عالم ز خط ساقى خواند * رموز جام جم از نقش خاك ره دانست
دلم ز نرگس ساقى بجان نخواست امان * چرا كه شيوهء آن ترك دل سيه دانست
ز دست كوكب طالع سحرگهان چشمم * چنان به بست كه ناهيد ديد و مه دانست
حديث حافظ و ساغر كشيدن پنهان * چه جاى محتسب و شحنه پادشه دانست
و له ايضا
روضهء خلد برين خلوت درويشانست * مايه محتشمى خدمت درويشانست
كنج عزلت كه طلسمات عجايب دارد * فتح آن در نظر همت درويشانست
قصر فردوس كه رضوانش به دربانى رفت * منظرى از چمن نزهت درويشانست
آنچه زر مىشود از پرتو آن قلب سياه * كيميائيست كه در صحبت درويشانست
از كران تا بكران لشگر ظلمست ولى * از ازل تا به ابد فرصت درويشانست
دولتى را كه نباشد غم از آسيب زوال * بىتكلف بشنو دولت درويشانست
گنج قارون كه فرومىرود از قهر هنوز * شمهاى از اثر غيرت درويشانست
اى توانگر مفروش اينهمه نخوت كه تراست * سيم و زر در كنف همت درويشانست
روى مقصود كه شاهان بدعا مىطلبند * مظهرش آينهء طلعت درويشانست
آنكه پيشش بنهد تاج تكبر خورشيد * كبريائيست كه در حشمت درويشانست
خسروان قبله حاجات جهانند ولى * سببش بندگى حضرت درويشانست
حافظ ار آب حيات ابدى مىجوئى * منبعش خاك در خلوت درويشانست
و له ايضا
شراب بىغش و ساقى خوش دو دام رهند * كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
من ارچه عاشقم و مست و رند و نامه سياه * هزار شكر كه ياران شهر بىگنهند
جفا نه شيوهء درويشى است و راهروى * بيار باده كه اين سالكان نه مرد رهند
غلام همت دردىكشان يكرنگم * نه آن گروه كه ازرق لباس و دل سيهند
به هوش باش كه هنگام باد استغنا * هزار خرمن طاعت به نيمجو ننهند