خداترس بايد امانتگذار * همين كز تو ترسد امينش بدار
دو همجنس ديرينه همقدم * نبايد فرستاد يك جا بهم
چه دانى كه همدست گردند و يار * يكى دزد گردد يكى پردهدار
نه هر آدمىزاده از دد به است * كه دد ز آدمىزادهء بد به است
برانداز بيخى كه خار آورد * درختى به پرور كه بار آورد
نه هركس سزاوار باشد بمال * يكى مال بايد يكى گوشمال
نگهدار فرصت كه عالم دمى است * دمى نزد دانا به از عالمى است
شنيدم كه جمشيد فرخسرشت * بسر چشمهاى بر به سنگى نوشت
بر اين چشمه چون ما بسى دم زدند * برفتند چون چشم برهم زدند
گرفتند عالم به مردى و زور * و ليكن نبردند با خود به گور
چرا دل بر اين كاروانگه نهيم * كه ياران برفتند و ما دررهيم
دو تنپرور اى شاه كشورگشاى * يكى اهل رزم و يكى اهل راى
قلمزن نگهدار و شمشيرزن * نه مطرب كه مردى نيايد ز زن
سپه را مكن پيشرو جز كسى * كه در جنگها بوده باشد بسى
سكندر كه بر عالمى حكم داشت * در آن دم كه مىرفت عالم گذاشت
نبودش ميسر كز او عالمى * ستانند و مهلت دهندش دمى
برفتند و هركس درود آنچه كشت * نماندش بجز نام نيكو و زشت
مولانا خواجه شمس الدين محمد المتخلص بحافظ قدس سره
عارفيست گرانمايه و عاشقى است بلند پايه اين طايفه وى را لسان الغيب و ترجمان الاسرار گفتهاند بسا اسرار غيبيه و معانى حقيقيه كه در كسوت صورت و لباس مجاز باز نموده گويند آن جناب را طريقه اويسى بوده برخى برآنند كه سلسله خواجه معروفى بوده است « 1 » چون جذب بر وى غالب بود نسبت خود را معلوم نكرده در اينكه پيرى داشته و سر بر آستان رهبرى گذاشته شبههئى نيست چنان كه مىفرمايد .
بيت :
من بسر منزل عنقا نه به خود بردم راه * قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
هامش
( 1 ) - نسخه : سلسله خواجه فى بوده است