از آن قطره لؤلئى لالا كند * و زين صورتى سرو بالا كند
دگر ره بكتم عدم در برد * وزآنجا بصحراى محشر برد
در مدح نبى صلى الله عليه و آله گويد
محال است سعدى كه راه صفا * توان رفت جز در پى مصطفى
كريم المسجا ( الجايا ) يا جميل الشيم * نبى المبرا ( البرايا ) يا شفيع الامم
شفيع الورى خواجه بعث و نشر * امام الهدى صدر ديوان حشر
تو اصل وجود آمدى از نخست * دگر هرچه موجود شد فرع تست
ندانم كدامين سخن گويمت * كه بالاترى ز آنچه من گويمت
چه نعت پسنديده گويم ترا * عليك الصلاة اى نبى الورى
خدايا به حق بنى فاطمه * كه بر قول ايمان كنم خاتمه
اگر دعوتم رد كنى ور قبول * من و دست و دامان آل رسول
حكايت
شنيدم كه خسرو بشيرويه گفت * در آن دم كه چشمش ز ديدن به خفت
بر آن باش تا هرچه نيت كنى * نظر در صلاح رعيت كنى
خرابى كند مرد شمشيرزن * نه چندانكه دود دل بيوهزن
چراغى كه بيوهزنى برفروخت * بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت
از آن بهرهورتر در آفاق كيست * كه در ملكرانى بانصاف زيست
چه نوبت رسد زين جهان غربتش * ترحم فرستند بر تربتش
خدا ترس را بر رعيت گمار * كه معمار ملك است پرهيزگار
گدا را چه حاصل شود نان شام * چنان خوش بخوابد كه سلطان شام
گدائى كه در خاطرش بند نيست * به از پادشاهى كه خورسند نيست
رياست بدست كسانى خطاست * كه از دستشان دستها بر دعاست
مكن رحم بر عامل ظلم دوست * چه فربه شود بايدش كند پوست
تبه گردد آن مملكت عنقريب * كز و خاطر آزرده باشد غريب