تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 870

مساهمون:

ص٨٧٠
مبين حقير گدايان عشق را كاين قوم * شهان بىكمر و خسروان بىكلهند قدم منه بخرابات جز به شرط ادب * كه سالكان درش محرمان پادشهند جناب عشق بلند است همتى حافظ * كه عاشقان ره دون‌همتان به خود ندهند
و له ايضا
اى دل غلام شاه جهان باش و شاه باش * پيوسته در حمايت لطف إله باش آن را كه دوستى على نيست كافر است * گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش مرد خدا كه شيوهء تقوى طلب كند * خواهى سفيد جامه و خواهى سياه باش امروز زنده‌ام به ولاى تو يا على * فردا بروح پاك امامان گواه باش از خارجى هزار به يك جو نمىخرند * گو كوه تا به كوه منافق سپاه باش دستت نمىرسد كه بچينى گلى ز باغ * بارى به‌پاى گلبن ايشان گياه باش حافظ طريق بندگى شاه پيشه كن * و آنگاه در طريق چو مردان راه باش
و له ايضا فى الرباعيات
نه دولت دنيا بستم مىارزد * نه لذت مستى بالم مىارزد نه بيست هزار سال شادى جهان * بر محنت پنج‌روزه غم مىارزد
و له ايضا
مردى ز كنندهء در خيبر پرس * اسرار كرم ز خواجه قنبر پرس گر تشنه ابر رحمتى اى حافظ * سرچشمهء آن ز ساقى كوثر پرس
و له ايضا
قسام بهشت و دوزخ آن عقده‌گشاى * ما را نگذارد كه درآئيم ز پاى تا كى رود اين گرگ يمانى بنماى * سر پنجهء دشمن‌افكن اى شير خداى

گفتار در بيان احوال بعضى از معاصرين بر سبيل اختصار

ذكر احوال وخامت مآل زكى خان نورى

اگرچه اين غنچه ناشكفته و اين داستان ناگفته بهتر بود اما به جهت عبرت دوستان بذكر آن