كلى است بنابراين بر انعدام وجود عاملين اين دو چيز فرمانست ، در خصايل آن شهريار معرفت بنيان آمده كه هركس دروغ گويد و طريق خيانت پويد در سياست ايشان سعى بليغ فرمايد زيرا كه جميع مفاسد از اين دو چيز زايد .
دوازدهم آنكه چون خصمان پيدا شوند بعد از آنكه از باطن اولياء استمداد مىطلبد تدبير ظاهر آن را چنان مىكند كه با يك نفر يا دو نفر خصمان طرح مودت ريخته سنگ تفرقه در ميان دشمنان مىاندازد و بر طبق
الحرب خدعة
بنياد فريب ايشان را به تير تدبير زير و زبر مىسازد ، همواره بر حقد حقاد و حسد حساد بينا و بر چاپلوسى و چربزبانى ايشان بهغايت دانا ، و با وجود دانش و توانائى بمضمون
الحليم كاد ان يكون نبيا
مدار كار را بر حلم و اغماض نهاده و بعد از استيلاى بر خصم به فحواى
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ
عفو را بر انتقام ترجيح داده از انقلاب زمان و از گردش دوران چون كوه بثبات قرين ، و چون گيتى بر مراد احدى نيست بر وفق آيه
وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ
از آمد و شد روزگار نه شاد و نه اندوهگين است بر هرچه اقدام مىنمايد در نظر همت والانهمتش رضاى يزدانست ، قبض و بسط و رد و قبولش جهت خورسندى حضرت سبحان ، با وجود مشاغل حكومت و مهام فرماندهى با همه يار و از همه كنار با همه پيوسته و از همه گسسته .
اين همه آنست كه به صاحبدلى رسيده و قبول خاطرى گرديده منظور اولياء شده و محمود اتقياء برآمده مريد سلطان العارفين الشيخ الكامل مولانا محمد جعفر همدانى است از اين سبب آن داراى دانشپرور همهدانيست بلى خلف خلافت و شرف شرافت در ريعان جوانى و عنفوان زندگانى طالب حق گشتن و از سرخ و زرد جهان گذشتن در جوانى دل به كف پيرى نهادن و خاطر به ياد حقتعالى دادن سعادتيست بزرگ و عنايتى است سترك اگر منصفى ديده انصاف گشايد حق جل و علا بر آنكس مىنمايد كه اين جوانبخت با سعادت ازلى يار است و دولت لميزلى او را مددكار
نظم
با جلال سلطنت درويشخوى * با كمال معرفت درويشجوى
از كمال دانش و فرهنگ او * صد ارسطو باشدش فرهنگجو
و از معارف اربعين چون دم زند * پور ادهم از كمالش دم زند