نيافتند مادر بهرام مدتى بر سر آن چاه بنشست و فرمود چندان گل از آن چاه برآوردند كه اگر كلوخى بر آن افتادى بر پشت گاو و ماهى رسيدى از بهرام اثرى نيافته نوميد بازگشت و با درد و الم دمساز
رباعى :
آن قصر كه بهرام در او جام گرفت * آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت
تا جاى گرفته است بهرام به گور * ديريست كه گور جام بهرام گرفت
يزدجرد بن بهرام گور بن يزدجرد بن بهرام بن شاپور ذو الاكتاف
چون بهرام « 1 » از جهان فانى درگذشت يزدجرد كه خلف الصدق او بود قائم مقام پدر گشت بيمن كردگار و لطف پروردگار در خوبى صورت و نيكى سيرت يگانه بود و در عدل و داد و صلح و سداد گوى تفوق از سلاطين ايام مىربود مدت هيجده سال در كمال استقلال پادشاهى نمود آنگاه بسراى جاودانى رحلت فرمود او را دو پسر بود يكى موسوم بهرمز و ديگرى كه مهتر بود فيروز نام داشت يزدجرد در مرض موت خود زمام اختيار ملك را به كف كفايت هرمز گذاشت اگرچه هرمز پسر كهتر بود اما باعيان ايران گفت
نظم :
اگر چند فيروز نيكوخصال * ز هرمز فزونست چندى به سال
ز هرمز همىبينم آهستگى * خردمندى و شرم و بايستگى
چون هرمز بر تخت سلطنت نشست
بيت :
تو فيروز را شير گفتى ز خشم * فروريخت از شرم آبش ز چشم
يزدجرد فيروز را به حكومت ايران « 2 » نامزد كرده بود وى از شاه ماوراءالنّهر و بدخشان استمداد نمود و با هرمز محاربات كرد و آخرالامر فيروز غالب آمده هرمز را گرفته محبوس گردانيد و خود بر سرير سلطنت متمكن گرديد .
فيروز بن يزدجرد بن بهرام گور
چون بر سرير پادشاهى متمكن گرديد هفت سال متعاقب باران از آسمان نباريد آب دجله و فرات خشك گرديد عيون و قنوات از خشكى انهدام يافت فيروز حكم كرد كه در آن مدت
هامش
( 1 ) - نسخه : بهرام گلندام
( 2 ) - كذا - محتمل حكومت خراسان