و سرو چمن از رشگ قدش بر خويش مىپيچد اردشير از وى پرسيد چه كسى جواب داد كه از پرستاران حرم شهريارم و از خدمتكاران بانوان پادشاه روزگار اردشير مايل ديدار شده با وى خلوت گزيد چون در ميان ايشان رشته صحبت محكم گرديد روزى دختر با اردشير گفت من نه از جمله كنيزانم بلكه از نسل اشك بن اشكانم اردشير غمناك شده وزير خود را احضار نمود با وزير فرمود كه اين جاريه را در شكم زمين مدفون ساز و خاطر مرا از اندوه بپرداز وزير او را به خانه برده خواست بفرموده او اقدام نمايد و عقدهء اندوه پادشاه را بگشايد دختر گفت كه يزدان را شاهد مىگيرم كه من از اردشير حملى دارم وزير بعد از شنيدن اين سخن در زير زمين خانه دختر را جاى داد و آلت تناسل خود را بريده در حقهئى « 1 » نهاد نزد اردشير فرستاد و عرض كرد اين امانتى است كه بايد پادشاه بخاتم مهر كرده به خزانهدار سپارد و هروقت بر او احتياج افتد نزد شهريار بيارد اردشير ملتمس وزير را قبول فرمود بعد از اندك مدتى پسرى از آن دختر تولد نمود چون اردشير از اين خبر نداشت وزير آن پسر را شاپور نام گذاشت چون مدتى از اين مقدمه بگذشت روزى اردشير غمناك گشت وزير از اردشير سبب آن پرسيد جواب داد كه اكثر ربع مسكون را در تحت تصرف آوردم و تمام خصمان جهان را نابود و ناچيز كردم اكنون فرزندى كه وارث مملكت باشد ندارم و با هزار دريغ و حسرت تاج و تخت را مىگذارم وزير گفت پادشاه را از اين جهت غمگين نبايد بود و در اندوه به چهرهء خود نشايد گشود كه فرزندى رشيد در حجر تربيت من رسيده اردشير از حقيقت آن سخن پرسيد وزير گفت آن حقه را كه به مهر شهريار رسانيدهام تا خزانهدار نياورد به افشاى اين راز نپردازم و اين مخفى را آشكار نسازم خزانهدار حقه را حاضر ساخت اردشير نظر بحقه انداخت آلتى در آن حقه ديده متعجب گرديد وزير صورت حال را من اوله الى آخره تقرير نمود اردشير فرحناك شده فرمود كه شاپور را با چند پسر ديگر كه با وى مشابهتى دارند در مجلس بياورند تا به بينم كه مهر ابوت مرا چگونه به او مىرساند و محبت فرزندى او را بسوى من چه قسم مىكشاند وزير بموجب فرمان كودكان را نزد اردشير روان ساخت و شهريار
هامش
( 1 ) - حقه : ظرف كوچك سربسته