نموده همه را بنواخت و هريك را بلطف خاص مخصوص ساخت چون ديد كه اردشير در اسب تاختن و گوى انداختن بر اولاد او پيشى مىنمايد و گوى مسابقت از پسران او مىربايد اردوان از روى حسد با اردشير گفت پدرت عاملى بيش نيست اينهمه مهارت در امر مبارزت به كار نيايد منصب آخورسالارى بر تو ارزانى داشتم و امور اسب و طويله خاصه را به تو واگذاشتم همت اردشير « 1 » با فلك اثير برابرى مىكرد چگونه سر بدان شغل خسيس فرومىآورد اما چون ضرورت بود روا باشد حكماء براى مصلحت سياهى را سفيد و عود را بيد نام نهادهاند و علافى را ميكائيل و سرنائى را اسرافيل لقب دادهاند لهذا اردشير ناچار رخت به طويله كشيد روزى در آن موضع نشسته بود كه از گوشهء قصر اردوان سنگى رسيد اردشير سر بالا كرد كنيزكى ديد در غايت حسن و جمال و در نهايت غنج و دلال
بيت :
شكر گفتار و شيرين كار و شهرآشوب * كمان ابرو و مشگين موى و گلرخسار
اردشير را نظر بر آن كنيزك افتاد به جهت وقوف بر اسرار اردوان حسن دعوت او را بلطف اجابت مقابله داد هرگاه آن كنيزك را با اردشير خلوتى روى نمودى زبان بر اسرار و اطوار اردوان گشودى چون خبر مرگ بابك رسيد اردشير غمناك گرديد و از اردوان منصب جد خويش را التماس نمود و اردوان ملتمس او را قبول نفرمود و پسر بزرگتر خود را به حكومت فارس تعيين كرد .
شبى كنيزك نزد اردشير آمده بر زبان آورد كه ديشب پادشاه خوابى ديده و معبران را حاضر گردانيده تعبير خواب را پرسيد گفتند كه نوبت انتقال دولت تو نزديك گرديده و ملك تو بشخصى انتقال نمايد كه فردا طريق فرار پيمايد اردشير ارادهء فرار كرده با كنيزك گفت كه من خواهم رفت اگر همراه بيائى تو را ضايع نگذارم كنيزك گفت كه تا جان دارم دست از تو برندارم و چون سايه از دنباله تو جدا نشوم اما مرا مهلت ده تا به خانه روم و از نقود و جواهر چيزى بردارم آنگاه مراسم طاعت بجاى آرم اردشير سر قبول بجنبانيد كنيزك بقصر رفته همان لحظه بازگرديد اردشير زين بر دوش خنگ بادپيماى تازىنژاد نهاد و با كنيزك سوار شده عنان يكران بصوب
هامش
( 1 ) - نسخه : اگرچه اردشير