هشت روزى كه متوكل از شراب انگور مست و بىشعور بود با تيغهاى كشيده بمجلس او درآمدند يكى از ندماء آن طايفه را ديده تصور كرد كه آن اشارهء متوكل است لاجرم گفت يا امير المؤمنين نوبت مار و شير گذشت اكنون نوبت شمشير گشت متوكل متأثر شده پرسيد كه چه گفتى هنوز سخن تمام نكرده بود كه تركى شمشيرى بدوش او رسانيد كه تا جگرگاهش شكافته شد فتح بن خاقان برخاسته به مخالفت پيش رفت و دست مخالفت پيش گرفت غلامان گفتند كه دست از فضولى بردار و حيات را غنيمت شمار فتح متوكل را مخاطب ساخته گفت يا امير المؤمنين مرا بىتو چنين نمىبايد و جان در بدن و سر در تن نمىشايد تركان فتح را با متوكل ملحق ساختند برى عطاى مسخره بالش بزرگ كه آنجا افتاده بود برداشته بر بالاى خود انداخته گفت يا امير المؤمنين بىتو صد سال زندگانى مىخواهم .
در بعضى كتب مسطور است كه متوكل بخواب ديد كه سرور اولياء على مرتضى هفت تازيانه بر وى زده فرمود اى فاسق تا چند اولاد مرا ايذا مىكنى و ايشان را ضرب زنى بعد از چند روز متوكل را بقتل آوردند منتصر گفت بنگريد كه او را چند پاره كردهاند بعد از تفحص گفتند كه او را شش پاره نمودهاند منتصر گفت پدرم بخواب ديد كه على بن ابى طالب او را هفت تازيانه زده تازيانه آن حضرت ذو الفقار است البته مىبايد كه او را به هفت پاره كرده باشند چون نيك نظر كردند انگشت او با انگشترى به گوشه افتاده بود . متوكل مدت چهارده سال و نه ماه حكومت نمود .
المنتصر بالله : محمد بن المتوكل على الله
چون منتصر بر سرير خلافت قدم نهاد سيف ترك را به غزاى روم فرستاد و مثالى به دو نوشت كه بايد همانجا مقام نمائى و هر سال با كفار مقاتله فرمائى گويند منتصر شبى متوكل را بخواب ديد كه با او مىگفت يا محمد مرا بظلم و ستم قتل نمودى و باب بدنامى به روى خود گشودى به خدا كه از دولت تمتعى نيابى و به زودى بدار الجزاء شتابى بموجب شعر نظامى .
بيت :
پدركش پادشاهى را نشايد * اگر شايد بجز شش مه نپايد