محمد امين بن هارون الرشيد
بموجب وصيت پدر بر تخت خلافت نشست و اهل بغداد كمر مطاوعت بر ميان بسته بتجديد بيعت پرداختند و مأمون نيز در خراسان بيعت از مردم گرفته روزى چند باهم ساختند آخرالامر تفاق ايشان بنفاق انجاميد و محبت ايشان به عداوت رسيد تفصيل آن اينكه چون هارون به شهر طوس شتافت امين مىدانست كه پدرش از آن مرض نجات نخواهد يافت لاجرم بكر بن معقر را بخراسان فرستاده و مكتوبات چند به دو داده و گفت اگر پدرم در حيات بوده باشد فلان مكتوب را تسليم وى نماى و فلان رقعه را مخفى دار مضمون مكتوب كه بكتمان آن امر كرده بود اين بود كه امين بفضل بن ربيع وزير پدرش نوشته بود كه چون واقعه پدرم رو نمايد يعنى طريق عدم پيمايد آنچه از خزانه و سلاح و غيره همراه اوست مصحوب خود ببغداد رسان و بيعت مرا از اهل خراسان و لشكريان بستان و حال آنكه هارون وصيت كرده بود كه بعد از وفات من آنچه همراه منست تسليم مأمون خواهيد كرد و امين را در آن نصيبى نيست چون بكر بطوس رسيد هارون هنوز در حيات بود مكتوبى كه امين نوشته تسليم نمود با هارون گفتند كه بكر مكتوب ديگر دارد هارون آن مكتوب را از او طلب كرده بكر انكار نمود رشيد فرمود اگر مكاتيب ديگر داشته باشى ترا سياست نمايم و بر قتل تو امر فرمايم بكر تن در داد اما هارون در همان لحظه رو بعدم نهاد و بكر نامهها را بفضل داد و فضل خزاين و اسباب را برداشته ببغداد آورد چون فضل به خدمت امين رسيد امين او را وزير خود گردانيد و خود بلهو و لعب و عيش و طرب مشغول گرديد و چون مأمون خبر فوت پدر شنيد و مخالفت فضل بن ربيع را در باب وصيت ديد با فضل بن سهل بساط مشورت منبسط گردانيد فضل عرض نمود كه مرا بر عهد و پيمان اهل عراق اعتماد نيست و بر اعمال و اقوال ايشان اعتقاد نى مأمون را بر آن داشت تا بساط عدل و داد ممهد ساخت و بنفس خود بانتظام دين و دولت مىپرداخت حقوق ديوانى يكساله به رعايا عطا فرمود و حاجب و دربانان از درگاه منع نمود تا هركسى كه حاجتى داشته باشد بىزحمت دربان نزد او تواند آمد ، و امين در بغداد دل بشرب خمر نهاد و باب عيش و طرب بگشاد و داد لهو و لعب بداد از امور مملكت غافل و از احوال رعيت ذاهل بود و بر امور ملك و ملت