لحظه بقتل وى پردازى و خاطر مرا از ممر او فارغ سازى و من امشب بنفس خود هارون را كفايت خواهم گردانيد و كار او را به انجام خواهم رسانيد من گفتم هارون برادر اعيانى « 1 » امير المؤمنين است اگر بىجرمى بقتل او اقدام نمائى خلاف آئين است و خلايق نيز از تو متنفر مىشوند و بر تو نگروند از سخن من نايره خشم هادى مشتعل شده گفت ترا به اين فضولى چه كار آنچه فرمايم البته بجاى آور و الا سر ترا تختهبند پايت نمايم من انگشت بر ديده نهادم گفتم بنده فرمانم آنگاه هادى برخاست و گفت در همين موضع اقامت نماى و نظر بانتظار فرمان بگشاى هرگاه كه ترا آگاه سازم بايد فىالفور با فوجى قدم به زندان گذارى و يحيى را با جميع آل على كه در زندانند بقتل آرى آنگاه به كوفه شتافته اولاد عباس را همراه به يارى ، من همانجا نشستم چون پاسى از شب گذشت خادمى آمده گفت امير المؤمنين تو را مىخواهد من از خوف كلمه شهادت بر زبان آوردم و گفتم شايد كه مىخواهد مرا بكشد به جهت آن نصيحت كه او را كردم رفتم تا بموضعى كه صداى عورات بسمع من رسيد توقف نمودم و به آواز بلند گفتم كه تا امير مرا بنفس خود نطلبد از اينجا پيشتر نيايم ناگاه صداى زنى شنيدم كه گفت ويلك يا هرثمه منم خيزران مادر هادى و هارون بيا و بنگر كه ما را چه حال روى داده تو را و كافه مردم را حق تعالى از ظلم او نجات داد ، آنگاه گفت چون هادى بحرم درآمد من مقنعه از سر گرفته زارى كردم و عجز بسيار آوردم كه شايد بالتماس من بنگرد و از خون برادر بگذرد قبول نكرد و گفت از پيش من برو و به خون خويش شريك مشو من در نماز ايستادم و از درگاه الهى دفع آن بلا استدعا نمودم در خلال اين احوال هادى آب خواسته چون جرعهاى بخورد قطرهاى چند در حلق او جسته سرفه عظيم كرد و همان لحظه رو بعالم آخرت آورده هرثمه مىگويد كه من درون رفته جامه خواب از روى او برگرفتم ديدم همانا هزار سالست كه وفات يافته و هم در آن شب نزد يحيى شتافته او را از زندان بيرون آوردم و از مجارى احوال خبر كردم پس باتفاق خدمت هارون رفتيم و تمامى حال را گفتيم جميع اكابر بغداد در آن شب به هارون بيعت كردند و به شادى تمام شب را بروز آوردند
مصرع
عالمى را زنده كردى آفرين بر مردنت
هامش
( 1 ) - نسخه : برادر ايمانى