چندان شديم سرمست از جام عشق جانان * كز خود نمىشناسيم تسبيح از تحيات
اى زن صفت به غفلت خواب و خيال تا كى * مردانهوار بگذر زين خواب و زين خيالات
از كشف و از كرامات بيهوده چند لافى * حيض الرجال آمد اين كشف و اين كرامات
اى زاهد فسرده دم در دهان فروكش * از بىنشان چه گوئى ناكرده طى مقامات
تا با خودى تو هرگز ديدار حق نهبينى * وان دم كه با خود آئى با حق كنى ملاقات
تنها نه اندرين بزم نور عليست سرمست * از جام وحدت حق مستند جمله ذرات
و له ايضا
كرد شهنشاه عشق در حرم دل ظهور * قد ز ميان برفراشت رايت اللّه نور
موسى جان مىشتافت در طلب جذبهاى * كرد تجلى ز غيب بارقه نخل طور
شرح بيان قاصر است از صفت اشتياق * انك انت الخبير تعلم ما فى الصدور
اى ز تو مشتاق را وى ز تو عشاق را * ديده بساط نشاط سينه سراى سرور
اى بشئون صفات وى به تقاضاى ذات * با همه نزديك تو وز همه پيوسته دور
حسن تو در هر زمان جلوهء ديگر كند * افكند اندر جهان فتنه و غوغا و شور
هركه در اين ره شتافت با قدم نيستى * هستى جاويد يافت از تو به بزم حضور
وانكه جمال تو ديد جام وصالت چشيد * باده كوثر نخواست از كف غلمان و حور
نور على راهبر تا نشود در نظر * زين ره خوف و خطر كس ننمايد عبور
و له ايضا
دوش رفتم بدر ميكده با عجز و نياز * ساقيم داد به كف ساغرى از عشوه و ناز
وه چه ساغر كه چه نوشيدمش آئينه دل * آمد از ظلمت زنگار برون مهر طراز
جلوهگر گشت در آن آينه ناگاه عيان * وه چه جلوه كه ربودم به حقيقت ز مجاز
يافتم چون بسرا پرده تحقيق رهى * شاهدى را شدم از جان بحرم محرم راز
وه چه شاهد كه ربوده مهش از شعبدهاى * حقه مهر ز دست فلك شعبدهباز
پاى تا سر زر خالص شدم از هر غل و غش * به سكه دادم بجسد جلوه مى عشق گداز
ريخت تا نور على اين غزل از كلك بيان * زهره گشتش به بساط مه خود زمزمهساز