خنده افتاد و بسيارى بخنديد من از خندهء او شادمان شدم و گفتم اى جان برادر با برادر تنها ماندهاى خود حرفى بگو كه نزديكست جان من مفارقت كند پس با من نگاه كرد آنچنان نگاهى كه مشتاق به مشتاقى يا عاشقى به معشوقى كند آنگاه گفت لا إله الا الله محمد رسول الله على ولى الله و آب از چشم او روان شد .
چون نگاه كردم ديدم بجوار رحمت الهى پيوسته است چون اين حالت را مشاهده كردم بىهوش شدم چون زمانى شد كه به هوش آمدم بىاختيار روانه شهر شدم و مصالح كفن و دفن بدست آوردم و بغار آمدم و بفكر كندن قبر در آن سنگخاره فرورفتم كه ناگاه دو نفر از علماء جن بر من سلام كردند و نوحه و زارى زياده از حد بظهور رسانيدند كه من خود را فراموش كردم پس مرا گفتند اى برادر حكيم زمانه اكنون تنها ماندى و بيچاره گشتى كه همچنين برادرى سفر آخرت اختيار كرد غم مخور كه همه را اين راه در پيش است صابر باش و جزع مكن كه خدا صابران را دوست مىدارد پس شروع در كندن قبر كردند و در آن كوه زمينى در كمال آسانى قبرى چنان كه بايد فروبردند و من در كنار حيران مانده بودم و آب از چشمم چون فواره روان بود و بههيچوجه ضبط خود نتوانستم نمود چون قبر تمام شد يكى از آن دو جنى آب آورده تا حكيم را غسل داده در منديل مصرى كه دو سه مرتبه به زيارت همراه خود برده بود پيچيدم و كفن كردم بعد از آن بجانب علماء و فضلاء و نصر اللّه قاضى و ملوك و اهالى رفتم و ايشان را خبردار كردم بعضى گفتند كه خوب شد كه آن كافر گمراه بمرد و بعضى گفتند وا حسرتا از آن علم و دانشمندى او و من از هركسى چيزى شنيدم اما ساكت و صابر بودم ملك جهانشاه كه پادشاه آن ولايت بود جيب خود را تا دامن چاك زد و مرا در كنار گرفت و زياده از حد زارى نمود و جميع مردم آن شهر جمع شدند و خواستند كه حكيم را بشويند من گفتم اين كفايت شده بر وى صلاة بگذاريد رئيس علماء گفت كه اى حكيم زمان و اى نادر دوران مانند رسول در غار زيستى اما آن حضرت از غار بيرون آمد و تو از غار بيرون نيامدى آنگاه گفتند كه او را كجا دفن خواهيم كرد گفتم وصيت كرده كه او را
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 640
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٦٤٠