و باقى منوط برأى تست بكن آنچه خواهى و بده بهر كه دانى و بعد از من در اين قريه ساكن باش و آنگاه كه خواهى سفر كنى اين قاروره را بردار و از آنكه در ويست بر در غار شكل سيزده در سيزده طرح كن پس اين قاروره را بر آن شكل كه طرح كردهاى بزن تا بشكند و قدرت الهى را ملاحظه كن و مرا بكرم خدا واگذار و بهرجا كه دلت خواهد برو و توكل بر علام ضماير كن .
يا اخى السعيد زمان ديگر بعد از اعتصام بحبل المتين حق است و من بر نفس خود ترسانم به جهت بدى احوال و قلت طاعات و بضاعت مزجاة اين زمان در مناجات بجد بزرگوارم امير المؤمنين على عليه السّلام اقتدا مىكنم :
الهى مرا از ظلمت شب عدم بيرون آوردى و بمحض خود « 1 » تربيت فرمودى علم و معرفت و حكمت روزى كردى و ملك و رياست ارزانى داشتى و بعد از آن به راه راست خود هدايت فرمودى و از من هيچ كارى كه مقرون رضاى تو باشد در وجود نيامد ، بىآنكه نظر بر عمل من اندازى اميدوارم كه رحمت كنى زيرا كه تو باحسان سزاوارى . الهى اگرچه مستحق رحمت نيستم تو مستحق احسانى . هذا آخر كلام الحكيم .
ابو سعيد برادرش نقل مىكند كه چون مناجاتش به اينجا رسيد دست مرا گرفته گفت توكلت على الله رب السماء لا إله الا الله محمد رسول الله من چند نوبت اعاده اين كلمات كردم و او تكرار نمود و من ديرگاه بود تمناى آن داشتم كه فوت حكيم ناصر را مشاهده كنم زيرا كه در باب فوت حكماء و دانشمندان سخنان زياده از حد گفتهاند در آن ساعت برادرم حكيم ناصر اشارتى كرد من گمان كردم كه آب مىطلبد قصد كردم كه آب بسوى او ببرم گفت حمد و ثناى پروردگار كه مرا از زلال رحمت خود سيراب كرد پس ترك آب دادن كردم و در برابر او قرار گرفتم و او به من التفات نمىكرد روى خود را بر قدمش مىماليدم و اضطراب مىكردم تا ديدم نزديك شد كه چشمان او در چشمخانه غايب شود و عرق از پيشانى همچو مرواريد مىغلطيد در آنوقت در
هامش
( 1 ) - كذا - محتمل : بمحض لطف خود