قول او را انكار كرده از جهت ثواب او را پارهپاره كرده و من پارهاى از گوشت او را به جهت ثواب بريدم من چون احوال تلميذ خود را يافتم تاب در من نمانده موزهدوز را گفتم موزه به من ده كه در شهرى كه شعر ناصر خسرو را خوانند نمىتوان بود موزه را گرفتم و با برادر خود از نشابور بيرون آمدم و اندوه و حيرت بر من غلبه كرده و هميشه در كوهها و بيابانها با برادر خود مىرفتم تا كسى از احوال من مطلع نگردد
تا بعد از قطع منازل به بلدهء بدخشان رسيدم و به خدمت فخر آل رسول عيسى بن اسد علوى ملك بدخشان مشرف گشتم و او مرا اعزاز زياده از حد مىكرد و روز بروز نوازش مىافزود تا به مرتبه وزارت رسيده در آن ولايت احوالم بهتر از اول گرديد مصر و بغداد از خاطرم محو شد و آن كتابى كه بفرموده ملك ملاحده نوشته بودم به آن ديار رسيد حكيم نصر اللّه ساورى مردى بود فاضل و دانشمند در آن ديار بكرامات مشهور و معروف و مردم آن ديار اكثر بمذهب اهل بيت بودند مگر نصر اللّه كه در تسنن تعصب داشت و مع هذا بنا بر رفعت جاه و مرتبه با من عداوت مىنمود القصه به خدمت ملك رفت و بر آن كتاب مستند شده بر قتل من فتوى نوشت من مضطرب شده از آن ديار بطريق فرار شب بيرون رفتم و در همان شب با برادرم به قريه سمنگان بدخشان رسيدم و اهالى آنجا را محب اولاد پيغمبر يافتم آنگاه به خدمت كلانتر آنجا رفته حال خود را اظهار كردم و مرا بهغايت عزت نمود وزارت بر من عرضه كرد گفتم كه ديگر عمل دنيا از من نيايد و پيرى بر من غلبه كرده كلانتر عذر من درپذيرفت اما من از عداوت فقهاء بر نفس خود خائف بودم
غارى در آن قريه اختيار كردم و طلسمات بسيار از بهر دفع دشمن خود ساختم و پيوسته در آن مقام به عبادت قيام مىنمودم تا مدت بيست و پنج سال در آن غار به عبادت پروردگار گذرانيدم و رياضت نفس را به جائى رسانيدم كه در هر سى شبانهروز يكمرتبه طعام و آب مىخوردم و بعد از آنكه جور ملك و عداوت علماء و جبر فقهاء مشاهده كردم دامن سلامت در پاى پيچيدم و از ميان ايشان كناره گرفتم و در هفته يكمرتبه سلطان به خدمت من مىرسيد و از انفاس من تبرك مىجست و من او را بعدل
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 636
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٦٣٦