تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
گياهيست كه اين مرض را علاج است اگر فرمان دهى من بروم و آن گياه را بياورم پسر ملك رخصت داده آنچه از ضروريات در كار داشتم برداشتم و باتفاق برادر خود بيرون آمديم چون اين سخن را علماء و فقهاء ايشان شنيدند به خدمت پسر ملك رفتند و گفتند حكيم ناصر را مگذار برود كه ملك را او كشته و بالفعل گريخته مىرود پسر ملك گفت چگونه نگذارم و حال آنكه بطلب دواى مرض ملك مىرود عاقبت سيصد نفر همراه من كردند و مرا با برادر رخصت دادند چون بيست فرسنگ از شهر دور شديم شبى در قبرستان فرود آمديم ابو سعيد نزد من آمده گفت چرا بمريخ التجا نمىبرى تا اين جماعت را دفع كند روز ديگر بمريخ التجا بردم چون شب شد مريخ فرود آمده تمام آن ملحدان را بقتل آورد به نوعى كه يك نفر نماند كه خبر بيرون برد . القصه بعد از مشقت بسيار به نشابور رسيديم و با ما شاگردى بود حكيم و فاضل و دانشمند و در تمام شهر نشابور هيچ‌كس ما را نمىشناخت آمديم در مسجد قرار گرفتيم در اثناى سير و طواف در شهر بر هر مسجد و مدرسه و مجمعى كه مىگذشتيم مرا لعنت مىكردند و بكفر و زندقه نسبت مىدادند و شاگرد من از اعتقاد خلق نسبت به من خبرى نداشت روزى در بازار مىگذشتم شخصى از اهل مصر مرا ديد و بشناخت نزد من آمده گفت ناصر خسرو نيستى و اين ابو سعيد برادر تو نيست من از ترس دست او را بگرفتم و به حرفش مشغول ساختم و به منزل آوردم و گفتم سىهزار مثقال طلا بستان و اين راز آشكارا مكن آن شخص راضى شده در حال روحانى را گفتم تا وجه را حاضر ساخته به او دادم و از منزل خود بيرون كردم پس با ابو سعيد به بازار آمدم و بدر دكان موزه‌دوزى رسيدم موزه خود را دادم تا مرتب كند و از شهر بيرون رويم ناگاه از طرف بازار غوغا برخاست و موزه‌دوز بر اثر آن روان شد و بعد از ساعتى بازگشته پاره گوشتى بر سر درفش كرده من سؤال كردم چه غوغا بود و اين چه گوشت است موزه‌دوز گفت همانا در اين شهر از جمله شاگردان ناصر خسرو شخصى پيدا شده بود با علماء اين شهر مباحثه كرده فقهاء قول او را انكار داشته هريك بقول معتمدى تمسك مىجويند وى از اشعار ناصر خسرو شعرى بر طبق مطلب خود مىخواند فقهاء