مشغول بوده نشر علوم مىكرده باشم رئيس ملاحده گفت اين منصب از آن تست از هركه خواهى بگير و به هر كه خواهى بده من شغل وزارت را به برادرم ابو سعيد گذاشتم و خود به دعوت روحانيان مشغول شدم چون روحانيان را مسخر كردم حاجت خود را عرض نمودم و التماس كردم كه مرا در اين دو روز از شر اين ظالم خلاصى دهيد يكى از روحانيان گفت اگر فرمان دهى اين لحظه او را هلاك كنم گفتم نه بيمارش كن تا بتدريج از هم بگذرد « 1 » و هيچكس را ظن بدى در حق من نباشد آنگاه مدت بيمارى او را به بيست و پنج روز قرار دادم در همان روز حالت او متغير شد در ساعت مرا طلبيد و گفت نظر كن كه علاج اين مرض چيست و اين چه بيماريست گفتم دو سه روز صبر مىبايد كرد تا مرض تشخيص يابد چون دو سه روز بگذشت باز مرا طلب كرده گفت نظر كن تا معلوم شود كه اين مرض از چيست تامل كردم و گفتم كه من حقيقت اين بيمارى را نمىدانم و مثل اين مرض هرگز نديدهام پس فرمود تا جميع اطبا را حاضر كردند و علاج اين بيمارى را نتوانستند نمود چون وقت مرگ نزديك شد روحانى به نوعى او را حركت داده كه از هيبت آن مدهوش شد چون به هوش آمد مرا طلب نمود از او سخت ترسيدم زيرا كه هلاك آدمى كاريست خطير چون نزديك او رفتم گفت اى پسر خسرو علوى دانستم كه تو مرا كشتى و اين بيمارى من نيست مگر از تو و تسخير تو مر روحانيان را حواله كردى ايشان را بر من تا كار به اينجا رسيد بعد از آن گفت من تو را و شرف علم تو را دوست مىدارم و به تو هيچ آزارى نمىرسانم اگر راست گفتى و اگر دروغ گفتى برخيز و از مملكت من بيرون رو كه بعد از من تو را هلاك كنند اى پسر خسرو علوى من معامله ترا و خود را به خداى واگذاشتم آنگاه از نزد او بيرون آمدم و ترسان و لرزان به خانه رفتم و برادر خود ابو سعيد را طلب كردم و گفتم اين ظالم كشته شد و ما را بايد امشب از اين شهر بيرون رفت چون شب درآمد يكى از روحانيان را گفتم كه زبان او را بگير تا سخن نگويد روحانى زبان او را بگرفت و بعد از آن به خاطرم بگذشت كه چون روز شود به حيله و تدبير از شهر بيرون رويم چون روز شد به خدمت پسر ملك رفتم و گفتم در صحراهاى دمشق
هامش
( 1 ) - كذا