تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
نموده گفت اى پسر خسرو علوى من ترا سالها مىخواستم بجان طالب تو بودم اكنون كه فلك ترا بدست من انداخته به‌هيچ‌وجه مفارقت ممكن نيست مگر بموت ، و من دو سال در حبس بودم و همان وزارت او با من بود و پسران او نزد من چيز مىخواندند و بسيارى از حكمت و نجوم و ساير علوم را تحصيل كردند روزى ملك ملاحده مرا طلب كرد و گفت اى حكيم فاضل تفسيرى مىخواهم از براى من به قرآن بنويسى من كلام الهى را به نوعى تاويل كرده كه موافق مذهب ايشان بود و در اتيان آن امر مجبور بودم و از خوف تلف نفس خود بنا بر خصت شرع شريف آن تفسير را نوشتم و حق سبحانه و تعالى اعتقاد و اخلاص ضمير مرا مىداند پس آن پادشاه نسخه آن را به اطراف و اكناف عالم فرستاد و علماء و فقهاء آن روزگار آن كتاب را مطالعه نمودند و مرا بكفر و زندقه نسبت مىكردند و بر من نفرين و لعنت مىنمودند و عجب از ايشان كه نظر به رخصت شرع شريف نفرمودند و از مسئله غافل گشتند و خداى تعالى و تقدس بر حال من مطلع است كه بصحبت او راضى نبودم و مصاحبت من با او نبود مگر از روى ترس و ضرورت . چون در ميان ايشان عالمى نبود كه با او صحبت توان داشت دلگير و آزرده خاطر بودم تا آخر پرسيدم كه در مملكت شما هيچ‌كس هست كه با او صحبتى توان داشت گفتند آرى در اين حوالى بزرگوارى است كه او را فارابى گويند اگر او را طلب نمائى فىالجمله از آن دلگيرى خلاصى يا بى من چون اين سخن بشنيدم از ملك التماس حضور او كردم پادشاه كس بطلب او فرستاد بعد از چندگاهى خبر آوردند كه بجوار رحمت ايزدى پيوسته است از اين رهگذر بسيار اندوهگين گشتم زيرا كه از آن‌طور جائى آن‌طور دوستى غنيمت بود القصه بطريق اضطرار در ميان ايشان مىبودم تا روزى برادرم ابو سعيد گفت اى برادر چرا از علم روحانيان كه به روزگار تحصيل كرده‌اى دور مانده‌اى طلسم اعظم بساز و روحانيان را بخوان و شر اين كافر را از خود دور گردان بفكر دور و دراز افتادم و سخن او را قبول كردم بعد از آن به خدمت ملك آمدم و گفتم ايها الملك برادر مرا در جميع امور مهارتى تمام است اميدوارم كه وزارت و رتق و فتق امور دولت را از من بازگرفته به او تفويض فرمائى تا من به دعاى تو