گفتم او مرد حكيم دانشمند است او را به رسالت چهكار گفت بر سيماى حكيمانى ، هيچ چيز از حكمت مطالعه كردهاى ؟ گفتم خالى از حكمى نخواهم بود فرمود كتابى آوردند مرا گفت اين از جمله تصنيفات ناصر خسرو است و هيچكس از علماء قادر بر تحقيق معانى اين كتاب نمىتوانند بود بارى تو نظر كن چون كتاب برگرفتم و نگاه كردم ديدم كتابى بود كه منطق الهى را جمع آورده او را اكسير اعظم نام كرده بودم مرا گفت مسألهاى از وجود واجب براى من بيان كن من از آن كتاب مسئله چند اداء نمودم به من گفت مگر تو اين كتاب را خواندهاى ؟ گفتم نخواندهام اما اين سهل است .
ما در اين سخن بوديم كه ناطوس مغربى كه در نزد من در بابل شاگرد بود در آن انجمن حاضر شد چون چشمش به من افتاد نعرهاى بزد و بىهوش شد رئيس ملاحده از اين حالت در تعجب افتاد چون بعد از زمانى ناطوس به هوش آمد پادشاه از او پرسيد كه اين چه كس است كه تو را از وى اين حال پيش آمد ناطوس گفت اى شهريار اين حكيم ناصر خسرو علويست چون رئيس ملاحده اين سخن را بشنيد بر خاسته مرا در كنار گرفت و دست مرا بوسيده گفت الحمد للّه كه طالب بمطلوب و عاشق بمعشوق رسيد بعد از آن پرسيد كه اين شخص كيست گفتم اين برادر من ابو سعيد خسرو علوى است او را نيز مراعات بسيار كرده بعد از فراغت از صحبت و گفتگو مكتوب خليفه را بوى دادم چون آن را مطالعه نمود مخالفت و عصيان ظاهر ساخت من از آن متفكر و آزرده خاطر گشتم اما هيچ نتوانستم گفت در همان روز جميع امور ملكى و مالى را به من بازگذاشت و به نوعى با من سلوك پيش گرفت كه شرح نتوانم كرد چون مدت غيبت من بدور و دراز كشيد خليفه رسول ديگر فرستاده تا حقيقت احوال من دريابد چون رسول خليفه اداى رسالت نمود پادشاه ملاحده گفت ما تو را انقياد نخواهيم نمود و حكيم ناصر خسرو را نيز به خدمت تو نخواهيم فرستاد چون رسول خليفه بازگشت و خليفه را از آن حالت آگاهى داد بهغايت آزرده گشت اما علماء و فضلاء و حكماء خوشحال شدند و خليفه چون ديد حكيم بازنيامد قرار به آن داد كه مرتبهء ديگر كس نزد پادشاه ملاحده فرستد چون مدتى برآمد من از ملك ملاحده بگريختم پادشاه جماعتى از عقب من فرستاد تا مرا گفته آوردند بندم
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 632
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٦٣٢