شده آنگاه بهواسطه گردش روزگار و اختلاف ليل و نهار بمصر افتادم و بامر وزارت پادشاه مشغول شدم و به جائى خطير و مالى كثير و اعوان بسيار و خدم بيشمار رسيدم در آن زمان مرا تعلق نزد پسر پادشاه به هم رسيده بود و تسخير او كرده بودم به نوعى كه در هيچوقت از مطالعه نسخه ملاطفت و التفات محو نبودم و مضمون اين مقال بمسامع آن سپهر اقبال مىرسانيدم
رباعى :
ما عشق ترا به يادگار آورديم * بر خاك تو عجز و انكسار آورديم
ناگاه غمت در دل ما كرد نزول * جان پيش رهت بهر نثار آورديم
و در آن ايام عزت زياده از حد نزد آن پادشاه يافتم و در امور ملكى و مالى صاحب اختيار گشتم بهغايتى كه علماء و فضلاء همگى بر من حسد بردند و در غيبت من مرا به نزد ملك بكفر و زندقه نسبت كردند و بر قتل من فتوى نوشتند و كتاب من كه در فقه تصنيف كرده بودم و آن كتاب موسوم است به مستوفى بسوختند و ملك مصر از سخن ايشان از جاى درآمده انقياد راى باطل ايشان نموده قصد من كردند پسرش كه نزد من چيزى مىخواند و شاگردى من مىكرد مرا از اين معنى خبردار ساخت
القصه كار به جائى رسيد كه در شب تيره و تاريك از جمله موالى و اعيان و خدم و حشم و اسباب سلطنت دل برداشته با برادر كهتر خود ابو سعيد بن خسرو علوى با دل حزين و خاطر اندوهگين بىزاد و راحله از شهر مصر بيرون آمدم و توكل بر علام ضماير كرده راه مىپيمودم تا آنكه ببغداد رسيدم و در زمان دولت القادر باللّه به وزارت اختصاص به هم رسانيدم و مرتبهام اضعاف مرتبه اول گرديده در جميع امور ملكى و مالى او دست تصرف من قوى گشت و بعد از مدتى مرا بديار ملاحده يعنى قلاع جيلان و نواحى آن به رسالت فرستاد چون با برادرم ابو سعيد به گيلان رسيدم ملك ملاحده كه سابقا خواهان و جوياى من بود و با خليفه ضمنا ياغى و در مقام خلاف و من از اين معنى غافل بودم چون بديار او رسيدم و پيغام خليفه بگذاردم اول نام مرا پرسيد گفتم ناصر است و وزير خليفهام پرسيد كه كدام ناصر از سؤال او سخت بترسيدم و بخلاف آنچه مطلب او بود جواب گفتم و اين پادشاه ملاحده شخصى بود زيرك و عاقل و پرفهم و نيكوروى و خوشخوى گفت تو پسر خسرو علوى نيستى ؟ جواب