از اين بزرگان امروز در زمانه يكيست * كه مثل او نه همانا ببحر و بر يا بى
شهاب دين عمر سهروردى آن رهرو * كه از مهالك « 1 » آن پير برحذر يا بى
و له ايضا فى الرباعيات
درديست اجل كه نيست درمان او را * بر شاه و وزير هست فرمان او را
شاهى كه به حكم دوش كرمان مىخورد * امروز همىخورند كرمان او را
رباعى
گل خواست كه چون رخش نكو باشد و نيست * چون دلبر من به رنگ و بو باشد و نيست
صد روى فراهم آورد هر سالى * باشد كه يكى چه روى او باشد و نيست
رباعى
وقت است كه باز بلبل آشوب كند * فراش چمن ز باد جاروب كند
گل پيرهن دريدهء خونآلود * از دست رخ تو بر سر چوب كند
رباعى
خورشيد اگرچه در جهان فرد بود * ز آمد شدنش دلى پر از درد بود
هم وقت برآمدن دمش سرد بود * هم وقت فروشدن رخش زرد بود
رباعى
برخيز مخور غم ز جهان گذران * بنشين و دمى به شادمانى گذران
در طبع جهان اگر وفائى بودى * نوبت به تو خود نيامدى از دگران
رباعى
گر بازآئى دلم به من بازآرى * هوشم بسر و روان بتن بازآرى
جانى كه ز تن رفته اگر راى كنى * از نيم نازش به يكسخن بازآرى
رباعى
هر دم ز دمى به جورم آهنگ كنى * تا چون دهن خويش دلم تنگ كنى
تو سنگ زنى بر سر و من شكر كنم * من بوسه زنم بر لب و تو جنگ كنى
هامش
( 1 ) - نسخه : مسالك