عاشقى را نسبت از معشوق پاك * سوى زنديقى دهد با اشتراك
جرح او نبود حد بيگانگان * الحذر زين قوم اى فرزانگان
عاشق حقست چون شمشير حق * كه گرفته در كف او را شير حق
گر بود شمشير حق كج باك نيست * گر تو بينى كج دلت چالاك نيست
راست بين شو تا ببينى كج تراست * راست بينى تيغ حق بىكموكاست
تيغ را خود راستى اندر كجى است * اقوميت تيغ را در اعوجى است
گر بود ابروى خوب يار كج * هست عين استقامت آن عوج
خال گر باشد سيه عارى ز نور * ظلمتش دان عين نور اى باحضور
آن سواد الوجه درويش فقير * خود سواد اعظم آمد اى امير
كفر اينجا عين ايمان شريف * زندقه شد عين توحيد لطيف
زندقه عين كمالست اى پسر * هركه اين زنديق نه خاكش بسر
كامليت لاجرم اين زندقه است * زندقه جمع عرى از تفرقه است
اكمليت چيست دانى اى رفيق * منزل سير مع اللّه اى عشيق
در مرايا همچو حق ظاهر شدن * در همه بر خويشتن ناظر شدن
سوى فرق از جمع خوش باز آمدن * همچو حق سر تا به پا ناز آمدن
در همه اطوار ساير آمدن * با همه ادوار داير آمدن
فرق بعد الجمع باشد اين مقام * هست ذو العينين اين مرد تمام
آن يكى عينش سوى جمع آمده * وان دگر عينش سوى فرق آمده
فرق چشمش را حجاب از جمع نيست * فرق وى چون فرق اهل سمع نيست
فرق قبل الجمع فرق اهل سمع * عين فرق آنجا حجاب عين جمع
آنكه جانش گشت اندر جمع غرق * عين جمعش شد حجاب عين فرق
مرد جمع الجمع زين هر دو حجاب * فارغ آمد نيست بر جمعش نقاب
عين فرقش نه حجاب عين جمع * سالك مطلق نه چون اصحاب سمع
سالك مطلق نباشد سمع محض * نه بود مجذوب مطلق جمع محض
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 571
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٥٧١