تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١
عاشقى را نسبت از معشوق پاك * سوى زنديقى دهد با اشتراك جرح او نبود حد بيگانگان * الحذر زين قوم اى فرزانگان عاشق حقست چون شمشير حق * كه گرفته در كف او را شير حق گر بود شمشير حق كج باك نيست * گر تو بينى كج دلت چالاك نيست راست بين شو تا ببينى كج تراست * راست بينى تيغ حق بىكم‌وكاست تيغ را خود راستى اندر كجى است * اقوميت تيغ را در اعوجى است گر بود ابروى خوب يار كج * هست عين استقامت آن عوج خال گر باشد سيه عارى ز نور * ظلمتش دان عين نور اى باحضور آن سواد الوجه درويش فقير * خود سواد اعظم آمد اى امير كفر اينجا عين ايمان شريف * زندقه شد عين توحيد لطيف زندقه عين كمالست اى پسر * هركه اين زنديق نه خاكش بسر كامليت لاجرم اين زندقه است * زندقه جمع عرى از تفرقه است اكمليت چيست دانى اى رفيق * منزل سير مع اللّه اى عشيق در مرايا همچو حق ظاهر شدن * در همه بر خويشتن ناظر شدن سوى فرق از جمع خوش باز آمدن * همچو حق سر تا به پا ناز آمدن در همه اطوار ساير آمدن * با همه ادوار داير آمدن فرق بعد الجمع باشد اين مقام * هست ذو العينين اين مرد تمام آن يكى عينش سوى جمع آمده * وان دگر عينش سوى فرق آمده فرق چشمش را حجاب از جمع نيست * فرق وى چون فرق اهل سمع نيست فرق قبل الجمع فرق اهل سمع * عين فرق آنجا حجاب عين جمع آنكه جانش گشت اندر جمع غرق * عين جمعش شد حجاب عين فرق مرد جمع الجمع زين هر دو حجاب * فارغ آمد نيست بر جمعش نقاب عين فرقش نه حجاب عين جمع * سالك مطلق نه چون اصحاب سمع سالك مطلق نباشد سمع محض * نه بود مجذوب مطلق جمع محض
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 571 | زين العابدين شيروانى / حسين بدر الدين / اصغر حامد ربانى