مطربا يك نغمه ديگر بساز * بهر گوشم پردهء ديگر نواز
تا ز جانم پردهها منشق شود * از مقيد وارهد مطلق شود
بهر جانم پردهء اجلى نواز * بهر ذوقم شربتى احلى بساز
قال محو الموهوم مع صحو المعلوم
چونكه ساقى ديد حرصش بيشتر * ريخت در كامش يكى جام دگر
مطربش در جان چه وجد تازه يافت * ذوق و شوقى بىحدواندازه يافت
تا كه سازد جان او كامل شناخت * بهر سمعش پردهء ديگر نواخت
بار ديگر شاه فياض النعم * در جوابش گفت از روى كرم
كاين حقيقت محو موهوم آمده * كه قرين با صحو معلوم آمده
پردههاى شمس وجه لايزال * كه معبر شد بسبحات الجلال
نيست الا هستى موهوم تو * باش حاضر تا شود معلوم تو
ليس بين ربنا و بيننا * حاجبا يحجبه الا عيننا
شمس حقرا هستى و همى حجاب * ابر واشد منكشف شد آفتاب
صحو چبود انكشاف آن غمام * از رخ شمس منير بىظلام
محو مستى صحو هشيارى بود * اين چه خواب و اين چه بيدارى بود
محو چبود آن فنا اندر فنا * صحو چبود آن بقا اندر بقا
واصلان منزل حق اليقين * جملگى مستان هشيار آفرين
فانى فى اللّه همه بىاختيار * باقى باللّه همه با اقتدار
قال قدس سره : زدنى بيانا
چون كميل از جام ساقى گشت مست * دست ساقى برد خوش او را ز دست
پردهء هستى موهومش دريد * حرص او افزود شوقش شد فريد
باده را اينگونه خاصيت بود * هرچه نوشى بيشتر رغبت بود