كه شما گر طالب ذات منيد * از وجود خويشتن دل بركنيد
بگسليد از خويش اى ذرات من * محو بايد ذاتتان در ذات من
قطرهها را دايم از درياى جان * اينچنين آيد خطابى بىزبان
كاى گروه قطرهء ذو المسكنه * غالبم من قاهرم ذو السلطنه
گر دلت را غالبى مطلوب شد * دل هر آن مطلوب را مغلوب شد
هان منم شمس حقيقت يا كميل * كه نيالايم بدين ذرات ذيل
هان منم بحر حقيقت اى ولد * قطرهاى تو قطره را باشد چه حد
مالك و الشمس اى ذره حقير * مالك و البحر اى قطره صغير
قال كميل بن زياد قدس سره اولست صاحب سرك ؟
موج زن شد بهر استغناء و ناز * چاره چبود قطره را الا نياز
تيغ زن شد آفتاب پرستيز * كو علاج ذره جز عجز و گريز
چون كميل از آن مهابت رنك ريخت * لاجرم سوى در ديگر گريخت
گفت شاها گرچه من فانيستم * صاحب سر تو آيا نيستم
تو نگفتى ذره احقر كميل * صاحب سر منست اى پاك ذيل
نه توئى گنجور و من گنجينهات * نه توئى منظور و من آيينهات
ذره را گر آفتابى دل دهد * خوشقدم بر فرق ه ؟ ؟ ؟ گردون نهد
خاصه مانند تو شاهى آفتاب * ذرهئى را التفاتت بىحساب
قال عليه السلام بلى و ليكن يرشح عليك مما يطفح منى
شاه فرمودش ولى اى محترم * صاحب سر منى بىبيشوكم
محرمى ليكن عليك يرشح * كل فيض من جنابى يطفح
من كه فياضيت را آمادهام * ساقيم اما چه خم بادهام
چون شوم لبريز از فيض و دود * بر تو ريزم رشحهئى ز آن فيض جود