من بحر الاسرار
شرح حديث سؤال كميل بن زياد عن مولانا امير المؤمنين عن الحقيقة
قال : يا امير المؤمنين ما الحقيقة ؟
مرتضى آن پادشاه پاك ذيل * ريخته فيض حقيقت بر كميل
گفت با او آن كميل پاك دين * ما الحقيقة يا امير المؤمنين
خوش از اين دريا نجاتم راه كن * از حقيقت خوش مرا آگاه كن
جان من عطشان و تو ساقى جان * ساقى آن بادهء باقى جان
يا على مستسقى عطشان منم * تشنه اين چشمه حيوان منم
ساقى فياض اين ميخانه تو * مطرب دمساز اين كاشانه تو
ساقيا يك جرعه در جامم بريز * جرعهريزا فيض در كامم بريز
مطربا يك نغمه بهر گوش من * ساز كن تا رخت بندد هوش من
ساقى ميخانه يزدان توئى * مطرب كاشانه سبحان توئى
ذوق من اين باده را جاذب شده * سمع من اين نغمه را طالب شده
قال امير المؤمنين عليه الصلاة و السلام : مالك و الحقيقة
مرتضى گفتا به آن كامل عيار * با حقيقت مر تو را باشد چهكار
تو كجا و اين حقيقت از كجا * ذره را كو طاقت شمس الضحى
ذرهئى تو اين حقيقت آفتاب * ذره را با آفتاب حق چه تاب
قطرهاى تو اين حقيقت همچو يم * پيش يم طاقت نيارد قطره نم
ذرهها را از حضور آفتاب * دايما مىآيد اينگونه خطاب