تاج حلمش گذشته از پروين * تخت علمش نهاده بر در دين
هركه با جانب على نه نكوست * هركه گو باش من ندارم دوست
مولانا سيد حسن غزنوى
فاضل يگانه و عالم زمانه بود و در فصاحت و بلاغت از امثال و اقران گوى مسابقت مىربود در محاسن اخلاق و محامد اوصاف وحيد زمان و در ورع و زهد و تقوى فريد دوران بود همواره بارشاد عباد و هدايت خلق اشتغال مىنمود منقولست كه روزى در مجلس وعظ آن سر حلقهء اسرار قريب هفتاد هزار كس حاضر بودند منجمله چهار هزار كس اظهار ارادت و اخلاص مىنمودند جمعى از اهل حسد
فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ
نزد بهرام شاه سعايت كردند بهرام شاه يكى از ندماى خاص را دو شمشير و يك غلاف داده به خدمت آن بزرگوار ارسال داشت جناب ايشان مطلب را دريافته هم در آن اوان به زودى لواى عزيمت بجانب مكه معظمه برافراشت بعد از حج بيت اللّه الحرام و زيارت خير الانام بدار السلام بغداد شتافت و مدت مديد در آن ديار توقف نمود آخرالامر در ولايت جوين برياض رضوان خراميد اين چند رباعى از او است
رباعى
اى كرده بسى بدى بجاى دل من * از عشق تو شد ز جاى پاى و دل من
يك روز نجستهاى رضاى دل من * اينست و از اين بتر سزاى دل من
رباعى
تا چند ز جان مستمند انديشى * تا كى ز جهان پرگزند انديشى
آنچه از تو توان ستد همين كالبد است * يك مزبلهگو مباش چند انديشى
رباعى
ز آنجا كه نداشت هيچ سودم تو بهى * ز آن دل كه فروگذاشت زودم تو بهى
زان ديد كه نقش تو نمودم تو بهى * ديدم همه را و آزمودم تو بهى