و له ايضا
با همه خلق جهان گرچه از آن * بيشتر گمره و كمتر برهند
تو چنان زى كه بميرى برهى * نه چنان چون تو به مردى برهند
و له ايضا فى الرباعيات
بر سين سرير سر سپاه آمده عشق * بر سيم ملوك ملك ماه آمده عشق
بر كاف كمال كل كلام آمده عشق * بااينهمه يكقدم ز راه آمده عشق
رباعى
مردى كه به راه عشق جان فرسايد * بايد كه برون يار خود نگرايد
عاشق بره عشق چنان مىبايد * كز دوزخ و از بهشت يادش نايد
رباعى
چون چهره ما ز كوى ما شد پرگرد * زنهار به هيچ آبى آلوده نگرد
اندر ره عاشقى چنان بايد مرد * كز دريا خشك آيد و از دوزخ برد
رباعى
اى عشق تو را روح مقدس منزل * سوداى ترا عقل مجرد محمل
سياح جهان معرفت يعنى دل * از دست غمت دست بسر پاى به گل
رباعى
در باغ خلافت نبى چار به است * و آن چار به لطيف در باغ به است
و آن به كه در اولست ز آن چار به است * وان به كه در آخر است ز آن چار به است
رباعى
هر عشوه كه تو فروختى بخريدم * هر تلخ كه بود در جهان بشنيدم
هر زرق و حيل كه داشتم ورزيدم * تا دورى تو نه بينم آخر ديدم
من مثنوى حديقه
اى درونپرور و برونآراى * اى خردبخش و وى خرد بخشاى
كفر و دين هر دو در رهت پويان * وحده لا شريك له گويان