آنچه مختار زير پرده او است * وانچه مجبور بند كرده او است
دست و پائى همىزن اندر جوى * چون به دريا رسى ز جوى مگوى
نقشبند برون گلها او است * نقش دان درون دلها او است
و له ايضا
ابلهى ديد اشترى به چرا * گفت نقشت همه كج است چرا
گفت اشتر كه اندر اين پيكار * عيب نقاش مىكنى هشدار
در تن من نكن بنقش نگاه * تو ز من راه راست رفتن خواه
لطف او بينوانواز شده * قهر او نازنين گداز شده
ناكسان را بلطف او كس كرد * خاك را قبله مقدس كرد
گر نبودى از او عنايت پاك * كى شدى تا جدار مشتى خاك
راد مردى كريم پيش پسر * داد چندين هزار به درهء زر
پسرش چون بديد بذل پدر * تر زبان شد بعيب و عذل و هنر
گفت بابا نصيبه من كو * گفت قسم تو در خزينهء هو
قسم تو بىوصى و بىانباز * من به او دادم او دهد به تو باز
او بجز كارساز جانها نيست * نكند با تو ظلم ز آنها نيست
هريكى را عوض دهد هفتاد * چون درى بست بر تو ده بگشاد
گر ترا دانش و درم نبود * كو ترا بود هيچ كم نبود
تو خزينه نهى نه بينى باز * من چه دادم به او دهد به تو باز
در مدح سرور اولياء على مرتضى گويد
اى سنائى به قوت ايمان * مدح حيدر بگو پس از عثمان
با مديحش مدايح مطلق * زهق الباطل است و جاء الحق
عشق را بحر بود و دل را كان * شرع را ديده بود و دين را جان
او ز خصمان چه نام بود از ننگ * او ز مردم چه لعل بود از سنگ
نام او كرده در ولايت علم * على از علم و بو تراب از حلم