سلطان محمد بن سلطان محمود
ملقب بجلال الدوله بود وليعهد پدر بود بجام مدام و دلبران سيماندام رغبت تمام مىنمود و از سرانجام مهام مملكت غافل و از امور جمهور رعيت ذاهل بود و در به دو جلوس از اقصاى هندوستان تا نشابور خطبه شاهى به نامش خواندند و بوجوه دنانير سكه به اسمش زدند و برادرش سلطان مسعود در حين فوت سلطان محمود در اصفهان بود . در تواريخ مسطور است كه سلطان محمود در آخر حيات چون خواست محمد را وليعهد سازد انديشه نمود كه مسعود را دور اندازد زيرا كه برادر بزرگتر بود شايد كه با محمد منازعه نمايد و باب موافقت نگشايد بدين سبب متوجه عراق گرديد و ملك رى را از ملوك ديالمه مستخلص گردانيد و از رى تا همدان را مسخر كرد و بمسعود سپرد و با او گفت كه سوگند ياد كن كه با برادر خود محمد مخاصمت ننمائى و طريق مخالفت نهپيمائى مسعود جواب داد كه او بيايد قسم ياد نمايد كه بعد از تو مجموع اموال ترا با من على كتاب اللّه قسمت نمايد و از حكم الهى سرباز نزند من نيز سوگند مىخورم كه از خصومت بگذرم اكنون من در همدان و او در غزنين اين معنى چگونه صورت بندد و اين امر را سلطان چگونه پسندد هرچند سلطان محمود سعى نمود مسعود قبول نفرمود . چون سلطان محمد بعد از پدر به برادر بزرگتر التفات نكرد و شب و روز را بعيش و طرب و لهو و لعب بسر آورد سلطان مسعود با لشكر نامحدود رو بزابل نهاد و سلطان محمد نيز با سپاه آن ديار آمده در مقابل ايستاد على الصباح ناگاه كلاه از سر سلطان محمد به زمين افتاد عقلاء اين معنى را به فال بد گرفتند امراى محمودى در سنه چهارصد و بيست و يك وى را گرفته از سلطنت خلع كردند و سلطان مسعود را باحتشام تمام بغزنين آوردند و بر سرير ملك موروثى نشاندند و خطبه بنام ناميش خواندند .
سلطان مسعود بن سلطان محمود
ملقب بنصير الدوله بود چون برادرش را ميل كشيد و در قلعه بكتاباد محبوس گردانيد در امور سلطنت متمكن گشت وصيت اقتدارش از گردون درگذشت اما در زمان او كار