خون در دل عارفان به جوش است * آنجا همه كس چه يخفروش است
كارى نه به زور غالب ماست * راهى نه بهپاى مركب ماست
تا ظن نبرى كه هركه زد گام * اين منزل او بود سرانجام
آنجا باشارتى كه كردند * صد قافله را قماش بردند
اى برتر از آنكه عقل گويد * بالاتر از آنكه روح جويد
اى آنكه وراى اين و آنى * كيفيت حال خويش دانى
كس واقف تو به هيچرو نيست * آنكس كه ترا شناخت او نيست
آنجا نتوان به هوش بودن * ما را چه به از خموش بودن
كسرا ز تو ذرهئى نشان نه * جز درد فراق در ميان نه
هر ذره كه دارد او شمارى * بىدرد فراق نيست بارى
آن بلبل روضهء رسالت * اين پرده زده بوقت حالت
از غم چه نميرهم دمى من * اىكاش همىنبودمى من
از دورى خويشتن عجب كرد * نابودن خويش را طلب كرد
در راه تو اى غريب دلتنگ * بيرون ز تو نيست هيچ فرسنگ
بيگانه ز آشنائى ما است * پيوستن او جدائى ما است
بر گردن تو هم از تو بارى است * اين هستى تو عجيب كارى است
بر هيچ ز خود به خود برى راه * از دورى خود كنندت آگاه
آه اين چه ترانه مىزنم من * عمريست كه جان همىكنم من
از خويشتنم خبر نيايد * جز يكدم سرد برنيايد
بسيار دويدم از چپ و راست * حاصل نشد آنچه دل همىخواست
صد بار قدم زدم بهر كوه * از خاك درش نيافتم بوى
هر طايفه را بيازمودم * گه پير گهى مريد بودم
در صومعهها بزرق و طامات * رفتم به بهانهء مناجات
عمرى بدر نياز بودم * در روزه و در نماز بودم
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 476
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٤٧٦