تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
خون در دل عارفان به جوش است * آنجا همه كس چه يخ‌فروش است كارى نه به زور غالب ماست * راهى نه به‌پاى مركب ماست تا ظن نبرى كه هركه زد گام * اين منزل او بود سرانجام آنجا باشارتى كه كردند * صد قافله را قماش بردند اى برتر از آنكه عقل گويد * بالاتر از آنكه روح جويد اى آنكه وراى اين و آنى * كيفيت حال خويش دانى كس واقف تو به هيچ‌رو نيست * آن‌كس كه ترا شناخت او نيست آنجا نتوان به هوش بودن * ما را چه به از خموش بودن كسرا ز تو ذره‌ئى نشان نه * جز درد فراق در ميان نه هر ذره كه دارد او شمارى * بىدرد فراق نيست بارى آن بلبل روضهء رسالت * اين پرده زده بوقت حالت از غم چه نميرهم دمى من * اىكاش همىنبودمى من از دورى خويشتن عجب كرد * نابودن خويش را طلب كرد در راه تو اى غريب دلتنگ * بيرون ز تو نيست هيچ فرسنگ بيگانه ز آشنائى ما است * پيوستن او جدائى ما است بر گردن تو هم از تو بارى است * اين هستى تو عجيب كارى است بر هيچ ز خود به خود برى راه * از دورى خود كنندت آگاه آه اين چه ترانه مىزنم من * عمريست كه جان همىكنم من از خويشتنم خبر نيايد * جز يكدم سرد برنيايد بسيار دويدم از چپ و راست * حاصل نشد آنچه دل همىخواست صد بار قدم زدم بهر كوه * از خاك درش نيافتم بوى هر طايفه را بيازمودم * گه پير گهى مريد بودم در صومعه‌ها بزرق و طامات * رفتم به بهانهء مناجات عمرى بدر نياز بودم * در روزه و در نماز بودم