اسم و صفتى كه مىكند ياد * ز آنجا كه توئى تو را نشان داد
در آينه حسن خود نظر كرد * عشق آمد و جمله را خبر كرد
هر يك باشارتى دويدند * كردند بيان چنان كه ديدند
در ديدنشان شكى نباشد * ليكن همه جز يكى نباشد
چون ديدهء دانش آمد احول * اين مشكل ما نمىشود حل
آن ديده كه آن دوئى نه بيند * جز وحدت معنوى نه بيند
نامى كه همه بگفت و گوى است * از دسته گل مثال بوى است
حرفيست نشسته بر زبانها * درماند ز شرح او بيانها
خلقى بحجاب اين حروفند * سرگشته در اين ره مخوفند
گر پرده حرفها بيفتد * آتش به وجودشان درافتد
قومى ز وجود خويش فانى * رفتند ز حرف بر معانى
از ظلمت پردهها گذاشتند * در نور صفات محو گشتند
آن طايفهاى كه اصل كارند * از نام و نشان خبر ندارند
بيرون شده از صفات و اسما * وز اسم نديده جز مسما
فارغ ز خود و حروف نامند * در عين حضور خود مدامند
اول الف آمد اين درستست * زيرا كه يگانگى نخست است
لام و الفست وصف آن ذات * دورى تو از اين حديث هيهات
ها دايره است ما سوى اللّه * يعنى سر و پاى اين گذرگاه
اول همه او است واجب الذات * بيرون ز تصور و خيالات
آنجا همه وحدتست مطلق * تحقيق حقيقت است الحق
از چون و چگونه و علايق * برتر ز تصور خلايق
آنجا چه نگشت هيچ واقف * زان بسته زبان بماند عارف
نور و صفتست و فعل از اين پس * گر مرد رهى ترا همين بس
هان اى سر و پابرهنه در راه * اينست بيان حرف اللّه
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 475
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٤٧٥