الهى اگر بدعا فرمانست ، قلم رفته را چه فرمانست
الهى چون حاضرى تو را چه جويم و چون ناظرى تو را چه گويم .
افضل الدين ابو باكن المتخلص بآذرى
بانواع كمالات و فضائل آراسته و از خصايل ناستوده پيراسته وى از مريدان اولاد خواجه عبد اللّه انصارى بوده و در بدايت حال ملازمت سلطان ابراهيم غزنوى مىنموده و در آخر حال در خدمت طغانشاه سلجوقى اعتبار تمام داشت و در ملازمت آن شهريار لواى ملكالشعرائى مىافراشت كتاب الفيه و شلفيه از منظومات او است سبب نظم آنكه پادشاه را ضعف باه دريافته بود حكيم « 1 » كتابى نظم كرده مصور نمود آنگاه غلامى از خواص با كنيزى در خانهاى كه ميانه ايشان و سلطان بجز شبكه حايل نبود جاى داد و آن كتاب را در پيش ايشان نهاد و غلام را امر نمود كه به آن صور مختلفه با كنيز مباشرت نمايد و پادشاه را گفت كه از عقب شبكه بىوقوف ايشان مشاهده نمايد چون اين امر تكرار يافت حرارت غريزى زياد شده ماده را كه مانع قيام آلت بود منقطع ساخت .
در تواريخ مسطور است كه روزى طغانشاه نرد مىباخت سلطان دوشش مىخواست اتفاقا دو يك آمد سلطان نظر بغرور جوانى بهغايت متغير گرديد حكيم اين رباعى را بالبديهه انشاء كرده بمطرب رسانيد و مطرب آن را به آواز خوش و نغمه دلكش به گوش سلطان رسانيد
رباعى اينست :
گر شاه دوشش خواست دو يك زخم افتاد * هان ظن نبرى كه كعبتين داد نداد
آن نقش كه كرده بود شاهنشه ياد * در خدمت شاه روى بر خاك نهاد
گويند سلطان را به حدى خوش آمد كه چشم حكيم را بوسه داد و دهانش را از جواهر مملو ساخت وفات حكيم در زمان سلطان ابراهيم در همان ديار وقوع يافت اين چند بيت از اوست
غزل :
يك نيمه عمر خويش به بيهودگى بباد * داديم و ساعتى نشديم از زمانه شاد
از گشت آسمانى و تقدير ايزدى * بر كس چنين نباشد و هرگز چنين مباد
يا روزگار كينهكش از مرد و آتش است « 2 » * يا قسم من ز دانش من كمتر اوفتاد
وين طرفهتر كه من قدرى وام كردهام * از مردك بخيل سبكبار بدنژاد
هامش
( 1 ) - نسخه : حكيم ازرقى
( 2 ) - كذا . محتمل : دانش است .